تبليغاتX
اقلیم هرز
این جا که منم
 
 

 

بی بهرگی از حافظه ی تاریخی ٬ تاریخ این سرزمین را می سازد .

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه ششم بهمن 1390  |
  شهودِ شعور درون
 

  نرم نرمک از من خالی می شوم ٬

  اما تهی نمی شوم ٬

  توهم من را که می بینم ٬ هیچ می شوم

  از وسعت تو پر می شوم ٬ سراسر تو می شوم

  از هیچ پر می شوم ٬

  نیست می شوم ٬

  هست می شوم  ٬

  هستی که نیست می شوم ٬

  هستی که هست می شوم ٬

  در این شادی و رهایی بی پایان مست می شوم !

  آه ای حضور بی پایان ٬ چگونه درک تو را در کلمات بگنجانم

  بی آنکه محدودت کنم !!!!؟

  چگونه وصف کنم ٬ آنچه را که در حقارت مرزهای حروف

  نمی گنجد !!؟؟

  آنچه را که تنها می توان با تمام حضور درک کرد ! لمس کرد !

  چیزی ست که لبریز از هیچ است . . .

  چون مثل هیچ چیز نیست . . . .

  بودن است ٬ بود است ! بودا ست !

  خاموشی رنج است . . . نیروانا ست !! 

 

  پی نوشت : تا آنجا که به یاد دارم بودن و نبودن خدا و خود ریشه در دوران های دور

  زندگی ام داشته ٬ مسئله ی لاینحل بود و نبود او را رها کرده بودم و با ساده ترین پاسخ

  ذهنی ٬ با نفی اش ٬  به " من " تن پرداختم ...... و حال می بینم که با پرداختن به

  " من " من ٬ یعنی واقعیت آنچه که هستم ٬ در چهارچوب ذهن و تن و در شناخت

  خویشتن ٬ با حل شدن در " خود " باز او را می یابم .

  و این خدا انگاری خود نیست ٬ هم جنس او شدن از بخود آمدن است .

   

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه چهارم بهمن 1390  |
 

 

             " بودای درون خیام "

 

    دوزخ ٬ شرری ز " رنج " بیهوده ی ماست

    فردوس ٬ " دمی " ز بخت آسوده ی ماست

 

|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه سی ام دی 1390  |
  بغض هزاران ساله ی من و تو

 

  " اینک اما ٬ زن بودن "

  شاید به نظر کهنه بیاید و تکراری ...

  که تکرار همه چیز را بی بها می کند بی بهانه .

  اما چرخه ی این رنج ٬ اثر آن را عمیق تر می کند .

  بغضی ست که زخم ناسور شده حالا ! شاید با آن خو کرده باشیم . . .

  اما امکان ندارد زن باشی و در پس این استخوانهای لای زخم و در مواجهه

  با روحت این درد را نفهمی و در خودت چنگ نزنی که چرا !!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  بهای عصیان و ایستادگی ات هم همیشه تنهایی ست .

  ایستاده ام ٬ چون هرچند ناچیز ٬ این زندگی از آن من است .

  لحظه به لحظه و  آن به آن اش ٬

  شادی و رهایی از همه ی تعلق ها ٬ ابزار من است در این عصیان ٬

  که این شادی بی غم بودن نیست . یعنی آنچنان بر خودت مسلط باشی

  که هیچ چیز و هیچ کس نتواند زخمت بزند .

  با معجزه ی مراقبه ٬

  کنون تیشه بر توهم پایداری ٬ به نام " من " گذاشته ام !

 

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390  |
 
 

  برف ٬ رنج است که می بارد ٬

  سفید . . . ٬ تا ناپیدا !!

  رقصان و رها شده در باد .

  در زیر حلقه های چرخ ایده ی آتش ٬

  دو چشم تو , قهوه ای سرد است .

  تنوره ی داغ منم ٬ 

  درجه ای نه دارد !

  زمستان از خاموشی لب های تو پیدا ٬

  شاعری , سرشار از کوه ها و کلمه ها . . .

  و سرخوش از دو نفری ِ بودنمان ٬

  که می بردم به بلند ٬

  نه کوهنوردی با دل بستگی به قله های بلند ٬

  که بند از پا برداشته ام ٬

  از دل نیز . . . . !

 

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390  |
  " گردشگری ادبی "
 

                      " همایش بین المللی گردشگری ادبی "

 

مقدمه


در عصر پست‎مدرن که فراروایت‎ها ضعیف‎ترین دوران خود را سپری می‎کنند و بحران هویت

گریبان‎گیر بیشتر جوامع جهان شده و افراد در ورطه سرگشتگی و سردرگمی به حال خود رها

شده‎اند، جامعه‎ای می‌تواند بقای خود را تضمین و حرکت به جلو را تداوم بخشد که کنترل تاریخ و

گذشته خود را در دست داشته باشد و بتواند با تفسیری عالمانه، اصیل، روایت‎گونه و مخاطب‎

محور میراث به‎جای مانده از پیشینیان را به شهروندان خود و سایرین انتقال دهد. حاصل این

تلاش شناخت، تعامل، همگرایی و ساخت هویتی یکدست و نیرومند در عین حفظ

تفاوت‎هاست که به حق نیل به این اهداف نیازمند کوشش بی‎وقفه یک ملت است که در صورت

حصول، منادی پیشرفت مادی و معنوی آن ملت خواهد بود.

شاید مهم‌ترین میراث هر ملتی، ادبیات آن باشد. ادبیات تجلی‎گاه خلاقیت و مظهر خودباوری

ملت‎ هاست؛ آنگاه که تصمیم گرفته‎اند خود باشند و از ابراز خویشتن نهراسند. در این زمینه نیز

به طور طبیعی برخی ملت‌ها بهتر عمل کرده‎اند که این مهم در عصر حاضر، منشای رقابت‎مندی

به شمار می‌رود.

ادبیات حوزه فرهنگی ایران زمین نیز به سبب غنا و تنوع غیر قابل انکار و گسترش در گذر

سده‎های بی‎شمار، گنجینه‎ای بزرگ است که بهره‌برداری اصولی از آن اعتلای نام ایران را به

 دنبال خواهد داشت. از آنجایی که ادبیات کهن و معاصر ما اکنون در سایه ادبیات سایر ملل تا

حدودی رنگ باخته و از سوی قشرهای گوناگون کشور به‎ویژه جوانان نادیده گرفته می‎شود،

برای معرفی آن به جهان و تقویت جایگاه آن در میان شهروندان جامعه خویش باید از شیوه‎هایی

استفاده کرد که جذاب‎تر، خلاقانه‎تر و کمتر نخبه‎گرا باشند. یکی از این شیوه‎ها که رهیافت‎های

فراوانی برای جامعه در پی دارد پیوند میراث ادبی با صنعت گردشگری است.

گرچه این صنعت به‎سان سایر صنایع با رشد و پیشرفت خود تبعاتی را نیز به دنبال داشته است،

ولی دستاوردهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن چنان قابل توجه بوده که حتی دورافتاده‎ترین

مناطق نیز از توسعه آن غافل نبوده‎اند. بهبود وضعیت معیشت و رفاه اجتماع محلی و احیای سنن

و رسوم فراموش شده یا در حال فراموشی، از جمله رهیافت‎های توسعه پایدار گردشگری در هر

 مقصدی هستند که به واقع، آرمان و ایده‎آل جوامع کنونی هستند. گنجاندن میراث ادبی به عنوان

محصولی در آمیزه‎ی عرضه‎داشت گردشگری ظرفیت این صنعت را برای دست‎یابی به اهداف توسعه

پایدار بسیار افزایش می‎دهد.

آمیزش خجسته این دو مقوله، نوید ظهور مجدد پدیده‎ای را می‎دهد که در ادبیات رشته گردشگری

آن را “گردشگری ادبی” می‎نامند (شاید به عبارتی بهتر بتوانیم آن را گردشگری میراث ادبی

بنامیم) که روندی رو به رشد در جهان، به‎ویژه در کشورهای توسعه یافته، دارد.

“مرکز پژوهش‎های تعطیلات نو” در سایه آگاهی از اهمیت این مقوله فرهنگی و در راستای بند

الف ماده ۳ و ماده ۴ برنامه پنجم توسعه، که بر لزوم حمایت از میراث فرهنگی مشترک در زمینه

ادبیات و هنر و نیز شناساندن و معرفی فرهنگ و تمدن اسلامی‌‌ - ‌ایرانی و گسترش خط و زبان و

ادبیات فارسی تاکید می‎کنند، عزم آن دارد که برای اولین بار در کشور همایش بین‌المللی را در

زمینه گردشگری ادبی برگزار نماید که اقدامی بی‎سابقه در ایران و کم سابقه در سطح جهان

است .

پیشینه موضوع

“گردشگری ادبی” فعالیتی است که زاییده علاقه به یک نویسنده، اثر یا فضای ادبی و یا میراث

ادبی یک مقصد است و عبارت از بازدید از محل تولد و تدفین ادیبان، موزه‎های ادبی و سایر

محل‎های مرتبط با نویسندگان، آثار ادبی و همچنین پیمودن مسیرهایی با مضامین ادبی است.

البته گردشگری ادبی فعالیتی نوین نیست و مزار ادیبان همواره از محل‌های مهم در تورهای

بزرگ سده‌های ۱۸ و ۱۹ اروپا بوده است. گردشگران نخستین گراند تورها (تورهای بزرگ)،

مسیری را که نویسندگان کلاسیک تشریح کرده بودند، دنبال و از مناظر توصیف شده به وسیله

ویرژیل، هوراس و سیسرو دیدن می‎کردند. بعدها، شاعران دوره رمانتیک چون بایرون و شلی

الهام‎بخش سفر این بازدیدکنندگان شدند. در ایران نیز سیاحان و سفرنامه-نویسانی چون

ناصرخسرو این نقش را بازی می‎کردند و نوشته‎های آنان به عنوان یک تم ادبی افراد را ترغیب

به سفر می‎کرد. البته این گردشگران بسیار فرهیخته از آگاهی فرهنگی و توانایی مالی

مناسب چنین سفرهایی نیز برخوردار بوده‌اند. برخی از گردشگران ادبی معاصر به این مسافران

نخستین شباهت‎هایی دارند و به یقین علاقه به مضمون‎های ادبی هنوز مختص طبقة متوسط

با تحصیلات بالا است، ولی در سال‎های اخیر این نوع گردشگری با گسترش تنوع و تعدد

جاذبه‎هایش عمومیت بسیار بیشتری پیدا کرده است . . .

                                                                                 آرش نورآقایی

در صورت علاقمندی می توانید ادامه این مطلب را در لینک زیر جستجو کنید :

                  http://nooraghayee.com/?cat=733 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390  |
 تخطئه ی خویشتن
 

  " میعاد در لجن " است اینجا که منم ,

  وکالت را می گویم ;

  فریب و جهل را می گویم ,

  دریغ و دلهره و درد و فقر را می گویم ,

  بودای روشنی ام اما ,

  امکان نیلوفر , در لجن ام !!!

  بذر نیلوفری ام را , در این منجلاب هرز می پرورم اکنون . . . !!

 

|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه شانزدهم دی 1390  |
 
 

(( از تو می خواهم برای دقایقی چشم دل ات را برای خواندن این پست به من قرض دهی

با قلبت بخوان , نه با مغزت . در پایان برای هر نتیجه گیری مختار هستی ))

 

                                       " زندگی , مرگ "

 

انسان برای این متولد می شود که " زندگی " کند ,  ولی این کاملا به خودش بستگی

دارد .

او می تواند زندگی را از کف بدهد ; می تواند نفس بکشد , بخورد , پیر شود و روانه ی

گورستان گردد ـــ ولی این زندگی نیست , بلکه مرگی تدریجی از گهواره تا گور است ,

مرگی تدریجی که شاید هفتاد سال به طول بینجامد .

و چون میلیونها نفر در اطراف تو هستند که به تدریج و آرامی می میرند , تو هم شروع به

تقلید از آنها می کنی . بچه ها همه چیز را از اطرافیانشان یاد می گیرند .

خوب , اول باید برای شما روشن کنم منظورم از " زندگی " چیست ؟

زندگی به معنای پیر شدن نیست , بلکه رشد کردن است . پیر شدن خصیصه ای است

حیوانی , در صورتی که رشد کردن خصیصه ای صرفا انسانی ست ; منتها تعداد بسیار کمی

این استحقاق را کشف می کنند . رشد کردن یعنی اینکه انسان هر لحظه بیش از پیش عمق

جوهر زندگی را درک کند ; رشد کردن یعنی از مرگ دور شدن , نه به سوی مرگ پیش رفتن .

هر چه بیشتر در عمق زندگی فرو روی , ذات جاودانگی ساکن در باطن را بیشتر درک خواهی

کرد و از مرگ فاصله می گیری . لحظه ای فرا می رسد که تو درمی یابی مرگ چیزی جز تغییر

لباس , جز تغییر شکل این صورت از انرژی به صورتی دیگر نیست ـــ هیچ چیز نمی میرد , در

واقع هیچ چیز نمی تواند بمیرد . و این اید آلیست بودن نیست , چیزیست که هر روز و هر لحظه

در اطرافمان اتفاق می افتد , ما نگاه می کنیم , اما نمی بینیم . کافیست تنها مشاهدگر باشیم  .

مرگ بزرگترین توهم موجود است .

برای رشد کردن , کافی ست به یک درخت نگاه کنی . هنگامی که درخت رشد می کند ,

ریشه هایش در عمق پیش می روند . اینجا تعادل برقرار است : هر چه درخت بلندتر شود ,

ریشه هایش عمیق تر می شوند . رشد کردن یعنی اینکه در عمق وجودت فرو روی , جایی

که ریشه هایت قرار دارند .

اولین اصل و پایه ی زندگی , مراقبه است .

هر چیزی در مرتبه ی بعد قرار دارد .

کودکی بهترین دوره زندگی انسان برای مراقبه است . هر چه سن آدم بالاتر می رود , به

مرگ نزدیکتر می شود و به مراقبه نشستن برایش دشوارتر می گردد .

مراقبه یعنی در وادی جاودانگی گام نهادن , یعنی پیشروی در ابدیت درون , یعنی زندگی را

زندگی کردن , یعنی درک الوهیت باطن .

کودک با صلاحیت ترین موجود برای این کار بشمار می آید , برای اینکه بار دانش , تحصیل و

چیزهای دیگر بر وجودش سنگینی نمی کند . او  "معصوم " است . او با کمال کیفیات

 "بودا " ( نه یک شخص خاص , کسی که در لحظه اش حضور دارد , چیزی که مثل هیچ چیز

 نیست ) , بدنیا می آید .

ولی بدبختانه این معصومیت او , نادانی تلقی می شود . معصومیت و نادانی به هم شباهت

دارند ولی یکسان نیستند . شباهت بین آنها در " ندانستن " است . ولی تفاوت بزرگی بین

این دو وجود دارد که تا به امروز توسط انسان ها نادیده انگاشته شده است .

یک کودک جاه طلب نیست , آرزویی ندارد . او مجذوب لحظه می شود ــ لحظه ی پرواز

پرنده ای با بالهای گسترده , چشمان او را تمام و کامل به خود جذب می کند . مشاهده ی

پروانه ای زیبا و رنگارنگ کافی ست تا او را به وجد آورد . تصور چیزی غنی تر و چشمگیر تر

رنگین کمان و شب های پر ستاره برایش امکان پذیر نیست .

معصومیت غنی ست , پربار است , ناب است .

نادانی ذاتا فقیر است , گدایی می کند ــ در پی فضل , احترام , ثروت و قدرت است .

نادانی در مسیر میل و آرزو گام برمی دارد .

معصومیت وضعیتی ست که در آن عدم آرزو حکمفرماست .

و چون هر دوی آنها از دانایی بی بهره اند , از این رو ما انسانها در شناخت ماهیت آنها

سردرگم بوده ایم , و برای اینکه خودمان را راحت کنیم , آن دو را یکسان پنداشته ایم .

اولین قدم در فراگیری هنر زندگی , کشیدن خط مرزی بین غفلت و معصومیت است .

معصومیت باید تقویت شود , محافظت شود . معصومیت ( پاکی خردمندانه ) گنجی بس

گرانبهاست که توسط کودک به ارمغان آورده می شود , گنجی که خردمندان و فرزانگان پس

از تحمل مشقات بسیار به آن دست می یابند . خردمندان گفته اند که آنها در نهایت دوباره

به کودک تبدیل شده اند , تولدی دوباره یافته اند . در تولد دوم چیزی را به دست می آورند

که در تولد اول در اختیار داشته , ولی اجتماع , والدین و اطرافیانشان آن را خرد و نابود کرده اند .

هر کودکی با دانش و اطلاعات انباشته می شود .

سادگی کودکانه باید به طریقی بر طرف شود , برای اینکه سادگی در دنیایی که اصل

رقابت در آن حاکم است , به درد نمی خورد . سادگی در نظر مردم دنیا ساده لوحی به

چشم می آید . معصومیت از هر طریق ممکن مورد سو ء استفاده قرار می گیرد . ترس از

اجتماع و ترس از این دنیا از ما چنین آدمهایی ساخته , و ما به نوبه ی خود سعی می کنیم

که بچه هایمان افرادی زیرک , زرنگ و مطلع بار بیایند ; تا در جرگه ی آدمهای قدرتمند قرار

گیرند نه در طبقه ی انسانهای ضعیف و مظلوم . بمحض اینکه کودک در این مسیر غلط

گام بردارد و در آن پیش رود , تمام زندگی اش نیز بدان سو سوق داده شده و تباه می شود .

زمانی که متوجه شدید زندگی را تا به حال از کف داده اید , اولین اصلی که باید مجددا به

آن باز گردید , معصومیت است .

دوباره ساده  , همچو ن یک کودک باشید .

وقوع چنین معجزه ای تنها از طریق مراقبه ممکن است .

مراقبه صرفا , روشی شگرف و بسیار دقیق است که تو را از هر آنچه که متعلق به تو نیست

دور می کند و تنها چیزی که بر جای می گذارد خود واقعی و باطنی توست .

دومین اصل زندگی مسافر و رهرو بودن است . 

زندگی ایستا نیست , زندگی پویاست ; پویا نه از روی آرزو , بلکه صرف یافتن ; پویا نه از

روی جاه طلبی و برای دستیابی به مقام و منزلت , بلکه جستجو برای یافتن اینکه

" من که هستم ؟ "

خیلی عجیب است ; آدمهایی که هنوز خودشان را نشناخته اند , می خواهند برای خود

کسی باشند . آنها با وجود خویش بیگانه اند , ولی هدف اشان " کسی شدن " است .

" شدن " نوعی بیماری است که روح را می آزارد .

مهم , درک  " بودن "  است .

هسته ی وجودی خویش را کشف کردن , شروع زندگی ست . . .

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حامی در یکشنبه چهارم دی 1390  |
  گاه شمار آیین های باستانی ایرانی ( سه ماهه چهارم )
 

  دی

  ۱. روز میلاد خورشید , جشن خرم روز / نخستین جشن دی گان /

  دیدار طلوع خورشید در تقویم آفتابی چارتاقی نیاسر

  ۵ . بازار جشن

  ۸ . دی به آذر , دومین جشن دی گان

  ۱۴ . سیر سور , جشن گیاه خواری

  ۱۵ . جشن پیکرتراشی / دی به مهر روز , سومین جشن دی گان

  ۱۶ . جشن در امزینان , جشن درفش ها

  ۲۳ . دی به دین روز , چهارمین جشن دی گان

 

  بهمن

  ۱ . زاد روز فردوسی

  ۲ . بهمن روز , جشن بهمن گان

  ۴ . شهریور روز

  ۵ . جشن نوسره

  ۱۰ . آبان روز , جشن سده , آتش افروزی بر بام ها / نمایش بازی همگانی

  ۱۵ . جشن میانه زمستان

  ۲۲ . باد روز , جشن باد روزی

 

  اسفند

  ۱ . جشن اسفندی / جشن آبسالان , بهارجشن / نمایش بازی همگانی

  ۵ . جشن اسفندگان , گرامیداشت زن و زمین / جشن برزگران

  ۱۰ . جشن وخشنکام

  ۱۹ . جشن نوروز رودها

  ۲۰ . جشن گلدان

  ۲۴ . چهارشنبه سوری , جشن شب چهارشنبه آخر سال

  ۲۵ . هزاره ی شاهنامه , هزارمین سالگرد پایان سرایش شاهنامه

  فردوسی

  ۲۹ . جشن پایان زمستان ( در آخرین روز سال ) آتش افروزی بر بام ها

  در استقبال نوروز

 

|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه دوم دی 1390  |
  آئین هزاران ساله ی زندگی (( میترائیسم ))
  

 

  میان لب های من (( هجای خفته ی بوسه ای )) بود !!!

  که مهر سکوت شد و ماند ! 

  و هرگز نچشید

  آوای سرخ  لب هایت را ,

  از آن هنگام که گفت :

  انار لبهایت را دانه کن , یلدای ما نزدیک است . . . !!؟؟

  و اینک

  در شب تولد خدای خورشید ,

  آئین مهر اندیشی و مهرخواهی را

  هنوز مهر ,بان ام

  بی هجا و بوسه

  و

  انار !!! . . .حتی .

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390  |
 رفتن و رفتن و . . .


وقتی در مورد پدیده و تجربه ای مانند ویپاسانا با دوستان و کسانی که دوستشان

داری صحبت می کنی و چیزی که باعث جدایی تو از جمع دوستانت به واسطه تجربه های

شده را شرح می دهی , عده بسیاری آن را مد جدیدی از سایر مدها و مکاتب رایج فکری

می دانند . مانند انواع مدیتیشن , مانتراها ( ذکرهایی برای تمرکز ) , تمرکز ها ,

ریلکسیشن ها و انرژی درمانی ها که تعدادشان کم نیست و این روش را نیز مکتبی برای

گرد آوردن مریدانی ( دکانی برای خودنمایی , کسب قدرت , ثروت و فریب ) می دانند .

حال می خواهم توضیح دهم که چرا اکثزیت مردم این نوع مراقبه را نمی پذیرند و در مقابل آن

جبهه می گیرند , به آن می خندند و ما را احمق و ساده لوح می دانند .

وقتی با این تکنیک آشنا می شوید , وقتی شناخت و تغییر خود از درون را به طور ملموس

تجربه می کنید و طعم رضایت درونی در لحظه های تعادل و آگاهی را می چشید و آنرا شرح

می دهید , این عکس العمل از مردم بسیار عادی است .

من احساس می کردم که این وظیفه ی من است که همه ی افراد اطراف خودم را با مراقبه

ویپاسانا و دانش یوگا آشنا و آنها را نسبت به تاثیر شگرف این تکنیک فوق العاده متقاعد کنم ;

اما پس از مدتی متوجه شدم که با روش گفتگو به جایی نمی رسم . البته از دیدگاه

روانشناسی پذیرش یکجای این اطلاعات کار دشواریست . پس سعی کردم تمام توجه ام را

معطوف به تمرین خود کنم و اینجا تنها جایی ست که از آن سخن می گویم .

یک درس چینی قدیمی وجود دارد که می گوید :

وقتی کسی تشنه است نصف لیوان به او آب بدهید , اگر همچنان تشنه بود نصف دیگر را به

او بدهید . و این به این معناست که وقتی کسی نیاز به دانشی دارد , ابتدا باید تشنه ی آن

باشد , و زمانی که تشنگی را مطرح کرد , نصف لیوان آب به او بدهید , او را زیر دوش گالن های

آب نگیرید , چون این کار تنها او را فراری می دهد .

اگر او بدنبال نصفه ی دیگر آمد , آن را به او بدهید ; ولی اگر نیامد این دیگر به عهده شما

نیست .دیر یا زود دوباره برمی گردند ,  "بهترین راه برای اینکه افراد طرز زندگی اشان

را تغییر دهند , آن است که خود تغییر را تجربه کنند . "

۱. فرد می تواند تجربه ی چنین مراقبه ای را نپذیرد و به زندگی در مسیر قبلی خود ادامه دهد .

ذهن به سرعت تشخیص می دهد که این تکنیک او را مجبور به تمرکز و تمرین نعادل می کند ,

مانند آن است که بخواهید قلمرو پادشاهی بلامنازع را از او بگیرید , خود را به در و دیوار می زند

و از حیله ها و ترفندهای گوناگون و زیرکانه ای برای متوقف کردن شما بهره می گیرد تا شما

را منصرف کند . مشاهده آنچه که سالها بر روی هم انباشته است , بدون به هم بافتن و توهم

و تخیل و رویا بافی به شدت عرصه ی یکه تازی او را به مخاطره می اندازد . بنابراین بهترین راه

فرار نپذیرفتن و تجربه نکردن این تکنیک است .

۲ . دلیل دوم به مسئله ی توهم پایداری از هویتی به نام " من " برمی گردد . وقتی با درک هر

لحظه ی آنیچا ( جهان در تغییر مداوم است ــ و انسان از این قانون جهانی مستثنی نیست )

"من " شخص به مخاطره می افتد , ترس و خودخواهی از بین رفتن این "من " , تولد و نابودی

هر لحظه ی آن به راستی هراس انگیز می نماید , چون نمی داند که در آن صورت چه خواهد

شد . پس به من و مال من می چسبد و تا وقتی چسبیدنی هست , هرگز تغییری رخ

نمی دهد . توهم پایداری "من "باید از بین برود تا چیز جدیدی خلق شود . و این به مرحله ای

می رسد که دیگر منی وجود نخواهد داشت .

من وجود شخص نمی تواند بپذیرد که شما با روشی آشنا شده اید که رهایی از رنج را آموزش

می دهد . آنقدر با دردها و رنج ها و اسارت هایمان خو گرفته ایم که امکان رهایی را محال

می دانیم . تا وقتی در دنیای بیرون و در وجود دیگری بدنبال شادی و خوشبختی می گردیم ,

این ممکن , غیر ممکن می نماید . شادی درخششی درونی ست و تا وقتی در درون خود

احساس رهایی , شادی واقعی ( ذهنی که در هیچ شرایطی آشفته نمی شود ) را نداشته

باشیم , مفاهیمی همچون عدالت , آزادی و صلح و از همه مهمتر مهر و عشق , در دنیای

بیرون هیچ تجلی نخواهد داشت .

۳ . در پاره ای موارد , شخص از زندگی راحت و آسوده ای برخوردار است و به هیچ وجه دوست

ندارد روش زندگی اش را تغییر دهد . در صورتی که هیچ شرایطی پایدار نیست و هر انسانی

که متولد می شود با مرگ , بیماری , از دست دادن دلبستگی ها و آنچه عزیز می دارد

روبروست .

۴ . انسان ها به شدت به سنت ها و عقاید و دانستگی هایشان وابسته اند .

به سیستمی   ( ساختارهای اجتماعی ) که در آن زندگی می کنند وابسته اند ,

زیرا سیستم آنها را از بدو تولد به شیوه های گوناگون فلج کرده و تحت سلطه در می آورد و

انسان افلیج و زمینگیر همیشه وابسته خواهد ماند . و گاهی چنان وابسته اند که برای

حفاظت از سیستم با هر روشی که مغایر آن باشد مبارزه می کنند .

و در پایان من تنها کاشف و رهرو نوپایی هستم که با تکنیک " مشاهده و رها " تغییر را در

درون خودم تجربه و مشاهده می کنم و شادی ناشی از تعادل ذهن و آرامش درونی را هم

اکنون تجربه می کنم , قدرت لحظه های آگاهی را درمی یابم و می بینم که لحظه های

نا آگاهی چگونه چونان خوابی طولانی زندگی ام را لبریز کرده است . و اثر شگرف تمرین

پرورش آگاهی و تعادل ذهن را در زندگی روزمره ام به وضوح حس می کنم . با افزودن به

لحظه های آگاهی ام , با مشاهده ی مداوم خویشتن , حقیقت حامده و جهان درونش را

بدون سرزنش و افتخار , بدون برچسب خوبی و بدی , بدون خود فریبی ,همانگونه که

واقعا هست می بینم , و این آگاهی و تعادل آنزمان که وجود دارد , ذره ذره مرا تغییر می دهد .

هرچند کوچک , دارای نیروی عظیمی ست که زندگی را برایم زندگی ای لبریز از کشف

ناشناخته ها می سازد .

 

|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه بیست و پنجم آذر 1390  |
 
 

  "مریت هاکس" در سفرنامه ای درباره ی ایران به نام “ایران: افسانه یا واقعیت”

  به نکات جالب توجهی در مورد ایران اشاره می کند . متاسفانه کتاب را اینجا

  پیدا نکردم اما به وقت خواندن تلخیصی در سایت آرش نورآقایی به نکته ای برخوردم

  که از آن زمان تا کنون زندگی مرا به شدت تحت تاثیر خود قرار داده است . شما را به

  خواندن آن دعوت می کنم .

  در صورت تمایل متن کامل آن را می توانید در لینک زیر پیدا کنید .

  http://nooraghayee.com/?cat=4 ( آرشیو تحقیق ــ ... , با عنوان بدون تعصب بخوانیم )

 

  “هیچ کس ادعا ندارد ملت‌های مغرب‌زمین همه درستکارند، ولی در حالی که اکثریت آن‌ها

  به راستی و درستی به عنوان یک آرمان احترام می‌گذارند، اغلب ایرانی‌ها طرفدار پیشرفت

  از راه تقلب و کلاهبرداری هستند… ما در اساس هیچ نوع رجحان اخلاقی نسبت به شرق

  نداریم ولی . . .

  تجربه به ما آموخته است که

  نادرستی وقت و نیروی زیادی را هدر می‌دهد.”

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه هجدهم آذر 1390  |
 از وبلاگ سکوت محض __ ترانه ای که دوستش می دارم

 

همه چیز دگرگون می شود

ترانه ای از مرسدس سوسا

برگردان مهدی فتوحی

 

 

هر آنچه سطحی ست تغییر می یابد

و هر آنچه عمیق نیز

حتا شیوه ی اندیشیدن نیز دگرگون می شود.

در این جهان همه چیز تغییر می یابد

یک اقلیم، در طول سالها ، دگرگون می شود

و شبان نیز چراگاهش را عوض می کند

حال که همه چیز دگرگون می شود

اگر من نیز تغییر بیابم شگفت نیست

 

درخشش ارزنده ترین الماس نیز

دست به دست که شود، تغییر می یابد

پرنده نیز لانه ی خویش را عوض می کند

احساس عشاق نیز دگرگون می شود

رهرو نیز

اگر راهش به او صدمه ای بزند

مسیر خویش را عوض می کند

حال که همه چیز دگرگون می شود

اگر من نیز تغییر بیابم شگفت نیست

 

شب که اصرار می ورزد

خورشید در مسیر خویش دگرگونه می شود

گیاه تغییر می یابد و رخت نو می پوشد

و در بهار سر سبز می شود.

رنگ پوست ددان تغییر می یابد

موهای پیرمرد دگرگونه می شوند

و حال که همه چیز دگرگون می شود

اگر من نیز تغییر بیابم  شگفت نیست

 

اما عشق من

هر چقدر هم که دورتر روم

تغییر نمی یابد

و نیز خاطره ام و دردم

ار سرزمین و مردمم

با این همه هر آنچه دیروز تغییر یافته

از نو فردا دگرگون می شود

به سان من که تغییر می یابم

در این سرزمین دور

همه چیز دگرگون می شود

اما عشق من نه.....

 

 

 

Todo Cambia

 

Cambia lo superficial

cambia también lo profundo

cambia el modo de pensar

cambia todo en este mundo

 

Cambia el clima con los años

cambia el pastor su rebaño

y así como todo cambia

que yo cambie no es extraño

 

Cambia el mas fino brillante

de mano en mano su brillo

cambia el nido el pajarillo

cambia el sentir un amante

 

Cambia el rumbo el caminante

aunque esto le cause daño

y así como todo cambia

que yo cambie no extraño

 

Cambia todo cambia

Cambia todo cambia

Cambia todo cambia

Cambia todo cambia

 

Cambia el sol en su carrera

cuando la noche subsiste

cambia la planta y se viste

de verde en la primavera

 

Cambia el pelaje la fiera

Cambia el cabello el anciano

y así como todo cambia

que yo cambie no es extraño

 

Pero no cambia mi amor

por mas lejos que me encuentre

ni el recuerdo ni el dolor

de mi pueblo y de mi gente

 

Lo que cambió ayer

tendrá que cambiar mañana

así como cambio yo

en esta tierra lejana

 

Cambia todo cambia

Cambia todo cambia

Cambia todo cambia

Cambia todo cambia

 

Pero no cambia mi amor

 

http://www.mahdifotuhi.blogfa.com/

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه هجدهم آذر 1390  |
 یادداشت یک مراقبه گر ویپاسانا . . .
 

مراقبه ی ویپاسانا ;

یک تکنیک به ظاهر ساده ی به غایت دشوار , اما کاربردی ست .

ویپاسانا خلسه و آرامش نیست . هر چند آرامش و تسلط بر خود از

توابع آن است . مراقبه ی ویپاسانا سعی برای پرورش تعادل ذهن

و آگاهی ست .

تلاش برای تغییر خویشتن در جهت  روشن بینی , خردمندی ,

آگاهی و عشق است . ویپاسانا نه عرفان است و نه یوگا ,

کشف و شهود توامان حقیقت زندگی در چهارچوب جسم و

ذهن خویشتن , و درک خرد تجربی از واقعیت جهانی

" آنیچا = تغییر " است .

و من رهرو راهی هستم که خود آن را کشف و مشاهده

می کنم و اکنون زندگی ام را با کنش لحظه های تعادل و 

آگاهی ام می سازم .

و با بخشیدن این آگاهی " عشقی حقیقی و خالی از من " را

تجربه می کنم .

و باشد که همه ی موجودات در لحظه های ناب شادی و آگاهی

من سهیم باشند .

وباشد که همه ی موجودات شاد باشند . رها از تمامی درد و

رنج اشان , اسارت اشان , و سنکاراهایشان .

باشد . . .

                                                          ( حامی )

 

|+| نوشته شده توسط حامی در یکشنبه سیزدهم آذر 1390  |
 2 . شعله ای که افروخته ام
 

با توجه به پست چالش برانگیز قبلی , سوالی که ممکن است مطرح شود این است که :

چطور ممکن اسنت انرژی جنسی , به نیروی آگاهی تبدیل شود ؟

در پاسخ به این سوال باید نخست مختصری درباره چاکراها ( مراکز انرژی ) بدانیم .

مکتب تانترا و دانش یوگا و ویپاسانا بر وجود هفت مرکز در بدن انسان معتقدند . منظور از بدن

بخش ظریف فیزیکی آن است . البته این مراکز فرضی اند , اما مطالعه ی آنها در شناخت درون

انسان بی نهایت اهمیت دارد. این هفت مرکز را چاکراهای هفتگانه می نامیم . و هر یک به صورت

گرافیکی با گل نیلوفر نمایش داده می شوند که در صورت فعال شدن چاکراها , نیلوفرها

می چرخند . این چاکراها عبارتند از :

۱ . مولادهارا / مولادهار ( Muladhar ) : در فضای بین مقعد و اعضای تناسلی واقع شده و به

شکل نیلوفری با چهار گلبرگ نمایش داده می شود .

۲ . آسوادیشتان / شوادهیستانا ( svadhishthan ) : در ریشه اعضای تناسلی جای دارد و به

شکل نیلوفری با شش گلبرگ نمایش داده می شود .

۳ . مانی پورا ( manipura ) : در ناحیه ناف واقع شده و به شکل نیلوفری با ده گلبرگ نمایش

داده می شود .

۴ . آناهاتا ( Anahata ) : در ناحیه قلب واقع شده و به شکل نیاوفری با دوازده گلبرگ نمایش

داده می شود .

۵ . ویشودا / ویشودها ( vishuddha ) : در ناحیه گلو واقع شده و به شکل نیلوفری با شانزده

گلبرگ نمایش داده می شود .

۶ . آگیا / آجنا ( agya ) : بین دو ابرو واقع شده و به شکل نیلوفری با نود و شش گلبرگ نمایش

داده می شود .

۷ . ساهاسرار / ساهاسارا ( sahasrar ) : در تاج سر واقع شده و به شکل نیلوفری با هزار

گلبرگ نمایش داده می شود .

علت اینکه اولین و بنیادی ترین مرکز ( مولادها ) را به این نام خوانده اند , آن است که این کلمه

به معنای اساس و زیر بناست . مول ( Mul ) به معنای پایه و ریشه است . چاکرای مولادهار ,

مرکزی است که انرژی جنسی در آن وجود دارد , اما این مرکز توسط جوامع بشری دچار آسیب

فراوان گردیده است . این چاکرا دارای سه زاویه است : اولین زاویه آن مربوط به دهان , دومی

مربوط به مقعد و سومی مربوط به اندام های جنسی است . اینها سه زاویه مرکز مولادهار

هستند . کودک زندگی اش را از زاویه اول آغاز می کند . به خاطر تربیت نادرست , بسیاری از

مردم در همین زاویه درجا می زنند و هرگز رشد نمی کنند . به همین دلیل است که شاهد این

همه سیگار کشیدن , آدامس جویدن و پرخوری مداوم در افراد هستیم . این عادات بر اثر توقف در

مرحله ی اول ایجاد می شوند و این گروه , در بخش دهان باقی می مانند .

در بسیاری از جوامع بدوی , عادت بوسیدن وجود نداشت . یعنی اگر کودکی به درستی رشد

کرده باشد , در او عادت و نیاز به بوسیدن از میان می رود . بوسیدن علامت آن است که شخص

در مرکز اول گیر کرده است , و گرنه سکس چه ارتباطی با لب ها دارد!؟ زمانی که مردم قبایل

وحشی برای اولین بار شاهد بوسه ی مردم متمدن شدند , به خنده افتادند . به نظرشان

خنده دار بود که دو نفر همدیگر را ببوسند ! از نظر سلامتی هم صحیح به نظر نمی رسد .

این کار جز اینکه انواع بیماری ها و عفونت ها را به یگدیگر  منتقل کند چه معنایی دارد ؟

آن وقت فکر کردند , اینها چه می کنند ؟ به چه دلیل این کار را می کنند ؟ اما انسان متمدن در

این مرحله باقی مانده است .

کودک در دوران کودکی , به اندازه ی کافی از این بخش بهره مند نمی شود . مادر به اندازه ی

کافی او را از پستان تغذیه نمی کند . لب های بچه به اندازه ی کافی از آن بهره مند نمی شود .

بعدها همین کودک , سیگاری می شود و مثل کسی که دائما در حال بوسیدن است ! آدامس

می جود یا به پرخوری روی می آورد . اگر مادر کودک را به اندازه ی نیاز از پستان تغذیه کند ,

آن وقت مولادهار آنها آسیب نمی بیند .

اگر سیگاری هستید , پستانک بچه ها را امتحان کنید . آن وقت به شدت دچار تعجب خواهید شد .

این کار به بسیاری از افراد کمک کرده است . خواهید دید که بعد از گذشت سه هفته , میل به

سیگار کشیدن را از دست می دهی .

عده ای از بخش دهانی عبور می کنند و متوجه زاویه مقعد می شوند . آسیب بزرگی که به این

ناحیه وارد می شود , بر اثر تربیت نادرست رفتن به توالت است . بچه ها بخصوص در دوران تحصیل

معمولا ناچارند در ساعات بخصوصی به توالت بروند و این در حالی است که نمی توانند حرکات

دودی روده را کنترل کنند . این کار به زمان احتیاج دارد . سالها وقت می برد تا کسی بتواند نیاز

به دستشویی رفتن را تحت کنترل درآورد . آن وقت آنها به زور خودشان را وادار می کنند تا این

مکانیزم را تحت کنترل درآورند . به همین دلیل , گروه دوم , در زاویه دوم مولادهار , یعنی مقعد

گیر می افتند .

به همین جهت است که افراد زیادی از یبوست رنج می برند , و تنها انسان است که از یبوست

می نالد . هیچ حیوانی در دنیای حیوانات وحشی دچار یبوست نمی شود . یبوست , علت

ذهنی و روانی دارد و آسیبی است که بر مولادهار وارد شده است و آن وقت بر اثر یبوست ,

مسائل متعدد دیگری در ذهن بشر خلق می شود .

کسی که معلومات جمع می کند , کسی که پول می اندوزد , به یبوست مبتلاست .

او نمی تواند از چیزی صرف نظر کند ! به هر چه برسد چنگ می اندازد . و به این ترتیب ضربه ی

بزرگی به مولادهار وارد می شود . چرا که انسان باید بتواند از این مراحل بگذرد و به زاویه سوم

یعنی بخش جنسی , توجه کند , اما زمانی که در یکی از دو زاویه دهان یا مقعد گیر بیفتد , دیگر

نمی تواند حرکت کند و این بیماری گریبانگیر غالب جوامع است .

توجه و تمرکز بر زاویه ی دوم مولادهار آنقدر اهمیت پیدا کرده که انسان زاویه سوم را از یاد برده

است . به همین دلیل است که انحرافات جنسی و همجنس بازی در همه جه شایع شده است .

تا زمانی که تمرکز بر این زاویه باشد , انحرافات نیز وجود خواهند داشت . آموزش کنترل کردن حرکات

روده , عمل بسیار خطرناکی است . حال اگر گروهی از دو زاویه مولادهار عبور کنند و به زاویه ی

سوم آن , که بخش جنسی است بپردازند , باز جوامع در مورد تمایلات جنسی هیاهو به راه

می اندازند و آن را محکوم می کنند .

و آنچنان سکس را به چشم گناه نگاه می کنند که سعی دارند با تظاهر و ارائه دلیل و مدرک

چیز نادرستی را ثابت کنند .

رابطه ی جنسی چنان محکوم شده است که دیگر نمی توان از آن لذت برد . به همین دلیل

است که انرژی در بخشی مانند دهان , مقعد یا اندام جنسی محبوس می شود و به طرف بالا

حرکت نمی کند .

یوگا و تانترا می گویند انسان باید دوباره زنده شود . باید از زندان سه گانه بیرون بیاید . تانترا

می گوید که بیشترین تلاش انسان باید بر چاکرای اول متمرکز شود . برای رهایی از بخش دهانی ,

فریاد کشیدن , خندیدن , جیغ زدن , گریه کردن و آه کشیدن همه مفید و موثرند . به همین دلیل

یک سری از تمرینات آغازین یوگا را بر آن اختصاص می دهند . برای رهایی از قسمت مقعد ,

تمرینات تنفسی پرانایاما و باستریکا و تنفس های سریع و نامنظم کمک بزرگی هستند , این

تمرینات مستقیما بر مرکز مقعد ضربه می زنند و به شما احساس رهایی و آرامش می دهند .

همچنین مراقبه نیز از ارزش بالایی برخوردار است .

و اما مرکز جنسی . این مرکز باید از بار گناه و اتهام مبرا و رها شود . باید در مورد آن دوباره

آموزش ببینیم , تا این مرکز آسیب دیده بار دیگر بتواند به طور سالم عمل کند . باید بتوانیم بدون

احساس گناه از آن لذت ببریم .

احساس گناه هزار و یک شکل دارد .مثلا در ذهن یک هندو , این ترس حاکم است که انرژی

اسپرم انرژی عظیمی است و با هدر رفتن آن انسان نابود می شود . این برداشتی خشک

است ; حفظ کن , جمع کن !! مبادا چیزی از تو کاسته شود . در حالیکه انسان از نیرویی عظیم

برخوردار است و مدام به خلق انرژی می پردازد و هرگز چیزی از دست نمی دهد .

انسان مرکز انرژی است , خالق آن است . در حقیقت هر قدر از نیرویتان بیشتر بهره بگیرید

برآن افزوده می شود . مثلا هر قدر بیشتر بدوید انرژی بیشتری برای دویدن پیدا می کنید .

این جنون نگه داشتن یا سرکوب آن , به همان مورد یبوست مربوط می شود . اما در مقابل

آن , جنون دیگری هم وجود دارد . مثلا جنون آمریکایی ها مثل اسهال است , فقط بیرون بریز و

به این کار ادامه بده . دانسته یا ندانسته , همه چیز را دور بریز .

سکس خوب است . دوست داشتنی ست , اما مرحله نهایی محسوب نمی شود .

انسان باید از این مرز بگذرد و این به معنای محکوم کردن سکس نیست !

چاکرای مولادهار باید آرام شود , باید از چنگ یبوست و اسهال آزاد شود . باید در نهایت کارایی

و فعالیت باشد تا انرژی در آن به حرکت آید .            

" و من در تمرینات یوگا و  نشست های مراقبه ام , اثرات فوق العاده آنچه گفته شد را تجربه

کرده ام . "                                                         

                                                                                           ( ادامه دارد . . . )

 

( با برداشت هایی از تفسیر آوای شاهانه ساراها ــ و کتاب عدد , نماد , اسطوره ــ آرش

 نور آقایی )

 

|+| نوشته شده توسط حامی در چهارشنبه نهم آذر 1390  |
  شعله ای که افروخته ام
 

  انرژی جنسی , نیرویی از حیطه ی آگاهی به همراه دارد .

  سکس لذت بخش است , اما مرحله ی نهایی نیست .

  برای دست یافتن به انرژی عظیم آن باید از درون اش گذشت .

  بدون محکوم کردن آن , رابطه ی جنسی , رابطه ای زیبا , سالم ,

  و طبیعی ست . اما علاوه بر تولید مثل و تفریح , از امکان بسیار بزرگتری

  برخوردار است . . .

  تا به حال از انرژی حاصل از ارگاسم آگاه بوده ای !!؟؟

  اکنون بر " انرژی عظیم جنسی "   مراقبه می کنم .

 

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه هشتم آذر 1390  |
 و عشق یک رها کردن پیوسته است ...
 

بگذار او برود , بگذار او برود .

نمی توانی نگهش داری ,

و عشق یک رها کردن پیوسته است

به اندازه ای که می گذاری برود ,

به اندازه ای که می گذاریم آنها بروند , بدست می آوریم .

حس می کنم خالی می شوم . خالی از من ها , خودخواهی ها , مال من ها ,

حرص ها , رویاها , حسرت ها , نفرت ها . خشم ها و ترس ها و رویاها و ... لحظه به لحظه

کمتر و کمتر می شوند . وقتی نگاهشان می کنم , قدرتشان کمتر می شود .

می سوزانند , به آتشم می کشند اما قدرت سابق را ندارند . حتی از حجم تنهایی

بزرگم , چیزی گم شده انگار . . . نگاهش که می کنم , به در و دیوار کوبیدنش را که

می بینم , بی رمق تر شده انگار . . . احساس می کنم رشد کرده ام , انسان تر می شوم انگار . . .

می شنوی !!؟؟

با تو هستم !!

اگر این سانتی مانتالیسم است . تا ابد سانتی مانتال خواهم ماند .

هنوز نمی دانم این آمدن و رفتن ات

این یک سال تلاش , انرژی گرفتن , انرژی صرف کردن , انتظار , حرف زدن , نوشتن

و این عشق ... چه بود !!؟؟

اما باید تجربه ات می کردم !

۲۹ آبان را هیچ یادت مانده آیا !؟ همان دو ساعت کوتاه !!؟؟

سکوتم از سر بهت بود نه جدی بودن , یکه خورده بودم , گیج بودم .

با تصورم یکی نبودی , عالی بودی ... من هم بودم اما تو همیشه آنقدر درگیر چهارچوب هایت

بوده ای که هیچگاه نتوانستی مرا هم ببینی .

و همان جا عاشقت شدم . . . و همان جا که عاشق شدم , تو را از دست دادم !

و اکنون در سالگرد آشنایی امان ,

لبریز از  عشقی  از جنس دگر , دوستت می دارم

و به تمامی رهایت می کنم . . .

رها ,

تورا , خودم را ,

همه ی تعلق هایم را ,

و این بار شجاعانه به  واقعیت تلخ رفتن ات می نگرم .

تلخی اش , حس لحظه هایی ست که در گذرند . . .

                                                          ( بامداد مه آلود سی ام آبان ماه ۱۳۹۰ _ حامی )

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه یکم آذر 1390  |
 
 

  فکر می کنیم , نیاز به گرفتن مکانی

  برای رسیدن به حقیقت داریم .

  ما خود را فاقد پاکی می بینیم " بدون این یا آن فضیلت " .

  هنوز این حقیقت , پاکی و فضیلت با ماست .

  اما موقتا با حرص و تنفرمان پوشیده است .

  خورشید خورشید است

  حتی اگر با ابرهای سیاه پوشیده گردد .

  جستجو نکنید ,

  چرا که چیزی برای بدست آوردن نیست .

  برای بودن در جایی تلاش نکنید ,

  چرا که چنین جایی وجود ندارد .

  جایی که ما نیاز داریم که باشیم همین جاست

  و آنجا جایی نیست .

  آنچه که باید پیدا کنیم این است که

  نباید بدنبال چیزی باشیم .

  هر آنچه جستجو می کنیم آن را داریم .

  وقتی که کاملا خاموش می نشینیم .

  همه چیز را داریم ,

  این شاهد خاموش ;

  به همه ی هیجانات زندگی فرصت بروز می دهد .

  چرا که " جای دیگری " نیست که پیدا شود .

  هنگام طلوع آفتاب

  فقط نظاره گر آن باش .

  مشغول یافتن طلوع نباش .

                                                      ( از کتاب آب آرام , ماه نمایان ــ یان مک کروری )

 

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه یکم آذر 1390  |
 3. هنر زندگی (مراقبه ی ویپاسانا )

 

ذهن

پا به پای فرایند جسمی , فرایند روانی , یعنی ذهن وجود دارد . اگرچه  این فرایند قابل  لمس یا رویت

نیست , اما به نظر می رسد که حتی بیش از جسم مان , با ما , در ارتباطی نزدیک باشد : شاید بتوان

تصویری از یک زندگی بدون جسم در آینده را در نظر مجسم نماییم , اما امکان تجسم یک زندگی

بدون ذهن وجود ندارد . با این همه درباره ی ذهن اطلاع چندانی نداریم و از کنترل آن عاجزیم .

ذهن پیوسته از انجام آنچه که می خواهیم سر باز می زند و آنچه  را که نمی خواهیم انجام می دهد .

ما حتا بر ذهن خودآگاه خویش کنترل چندانی نداریم , چه رسد به ناخودآگاه که انگار از حیطه ی

فهم و قدرت ما فراتر بوده و لبریز از نیروهایی  است که احتمالا مورد تاییدمان نبوده و از آنها بی خبریم .

بودا همچنان که جسم را مورد بررسی قرار داد , ذهن را نیز بررسی کرد و دریافت که ذهن از

چهار فرایند کلی تشکیل شده است:  دانستگی (vinnana) consciousnes   ,

 ادراک (sanna) perception  , حس کردن (vedana) sensation  ,

و واکنش (sankhara ) reaction  . اولین فرایند یا دانستگی , بخش گیرنده ی ذهن است

یعنی عمل آگاه بودن یا شناخت متمایز نشده . این فرایند , صرفا وقوع هر پدیده را ثبت می کند

و بخش گیرنده ی هر داده ی جسمی یا ذهنی است و داده های خام  تجربه را بدون برچسب زدن

یا ارزش گذاری کردن در نظر می گیرد .

دومین فرایند ذهن , ادراک یا عمل بازشناسی است . این بخش از ذهن هر آنچه را که دانستگی

شخص دریافت کرده , مورد شناسایی قرار می دهد ; سپس این داده های خام را اعم

از مثبت و منفی مشخص کرده , برچسب می زند و مقوله بندی  و ارزش گذاری می کند .

بخش بعدی ذهن , حس کردن ( انواع حس های جسمانی ) است . در واقع به محض دریافت

انواع داده ها , حس ها به نشانه ی آن که چیزی در حال رخ دادن است , بروز می کند .

مادامی که این داده ها مورد ارزشیابی قرار نگرفته اند هیچ گونه حسی در شخص ایجاد نمی شود .

زمانی که نوعی ارزش گذاری به این داده ها افزوده شد , حس های خوشایند یا ناخوشایند بروز

می کنند . اگر آن حس , خوشایند باشد , تمایلی به وجود می آید تا آن تجربه را طولانی

و شدید تر کند و اگر ناخوشایند باشد , تمایل بر آن است که آن احساس را متوقف کند و پس بزند .

ذهن با خوش آمدن یا بد آمدن واکنش نشان می دهد . . .

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حامی در یکشنبه هشتم آبان 1390  |
 2. هنر زندگی ( مراقبه ی ویپاسانا )

 

قصد بر این بود که خلاصه ای از هنر زندگی را در اینجا بیاورم . اما با توجه به سوال دوست خوبم

محمدرضا ابراهیمی , تصمیم گرفتم برای درک بهتر و علمی تر از مراقبه ی ویپاسانا مفاهیم کلیدی

را بیشتر شرح دهم . مرا با نظرات راهگشایتان در بیان هرچه بهتر مطالب رهنما باشید .

 

2 . نقطه ی آغاز

منشا رنج در درون هر یک از ما قرار دارد . وقتی ما واقعیت خویشتن را درک کنیم , راه حل مسئله ی

رنج را تشخیص خواهیم داد . " خود را بشناس " این چیزی است که همه ی افراد فرزانه پند داده اند .

باید از شناخت  ماهیت  خود , شروع کنیم ; در غیر این صورت هرگز نمی توانیم مشکلات خود و یا دنیا

را حل کنیم .

ولی ما درباره ی خودمان واقعا چه می دانیم ؟ همه ی ما از اهمیت خود و از بی همتا بودنمان ,

اطمینان داریم , اما آگاهی ما از خودمان تنها یک آگاهی  سطحی است . در سطوح  ژرفتر , ما ابدا

خود را نمی شناسیم .

بودا با بررسی ماهیت وجود خودش , پدیده ی موجود بشری را مورد بررسی قرار داد . او با کنار

گذاشتن همه ی تصورات پیشین , واقعیت درونی را کشف کرد و دریافت که هر انسان ترکیبی از

پنج فرایند است , چهار فرایند ذهنی و یک فرایند جسمی .

 

ماده

جنبه جسمی بارزترین  و آشکارترین بخش ماست و به سادگی توسط همه ی حواس ادراک

می گردد . و با این همه ما به واقع خیلی کم آن را کم می شناسیم . شخص به طور سطحی

می تواند بدن را کنترل کند . بدن نیز مطابق با اراده ی آگاهانه حرکت می کند و به فعالیت

می پردازد . اما در سطحی  دیگر , همه ی اعضای داخلی , خارج از کنترل ما و بدون آگاهی ما ,

عمل می کنند . در سطحی ظریف تر , به طور تجربی هیچ اطلاعی از واکنش های

شیمی _ حیاتی بی وقفه ای که در هر یک از سلول های بدن در جریان است , نداریم . اما این

 موضوع  نیز واقعیت نهایی آن پدیده ی مادی نیست . در نهایت , جسم به ظاهر محکم و استوار ,

از ذرات فرا اتمی (Subatomic )  و خلا تشکیل یافته است . و باز حتی این ذرات فرا اتمی , فاقد

جسمیت واقعی هستند ;  دوره ی عمر هریک از این ذرات بسیار کمتر از یک تریلیونیم ثانیه است .

موجود و ناموجود می شوند ; بسان جریانی از ارتعاشات . این است واقعیت نهایی جسم  وکل ماده ,

که توسط بودا در 2500 سال قبل کشف شد .

دانشمندان جدید , در طی تحقیقات شان , این حقیقت غایی عالم مادی را تشخیص داده و

پذیرفته اند . اما با  این وجود, این دانشمندان اشخاصی رها شده و بصیرت یافته نیستند.

آنها بخاطر کنجکاوی , ماهیت عالم را مورد بررسی قرار داده اند و با استفاده از قوه ی عقل خود و

تکیه کردن بر ابزار , نظریات خود را ثابت کرده اند . اما بودا صرفا از روی کنجکاوی  برانگیخته نشد ,

بلکه می خواست راهی برای خلاصی از رنج بیابد . او در بررسی هایش تنها ابزار ذهن خود

استفاده نکرد . حقیقتی که او کشف کرد نتیجه ی خرد ورزی نبود بلکه نتیجه ی تجربه ی مستقیم

خودش بود و به همین علت باعث آزاد شدن و رهایی اش شد .

بودا دریافت که کل عالم مادی متشکل از ذراتی است که به زبان پالی " کالاپا " , یا " واحدهای بخش

ناپذیر " نامیده می شوند . این واحدها , با تنوعی بی پایان خصوصیات اصلی ماده را ارائه می دهند :

جرم (متاثز از عنصر خاک) , پیوستگی ( متاثراز عنصر آب ) , حرارت ( متاثر از عنصر آتش ) و جنبش

( متاثر از عنصر هوا یا باد ) . آنها به هم می پیوندند تا ساختارهایی به وجود آورند که به نظر دارای

نوعی ثبات اند . اما به واقع تمامی این ساختارها از ذرات ریز کالاپا تشکیل یافته اند که در وضعیت

پی در پی به وجود آمدن و نابود شدن هستند . این است حقیقت غایی ماده : جریانی ثابت از امواج

یا ذرات ; این است جسمی که ما آن را " خود " می نامیم .

                                                                                  ( ادامه دارد . . . )

 

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه پنجم آبان 1390  |
 
 
بالا