تبليغاتX
اقلیم هرز
پرسه ی درون _ کشف و شهود یک مراقبه گر
  شعله ای که افروخته ام ( قسمت سوم )
 

دکتر رضا مرادی غیاث آبادی : " رنج‌های بشری هنگامی آغاز شد که

نخستین زن در حدود 5500 سال پیش آزادی خود را با امنیت اعطایی

یک مرد-مالک مبادله کرد. و نیز از رازهای تاریخ بشری است که زنان با

اینکه بیشتر قربانی زور و ظلم شده‌اند، اما همواره در قبال رنج‌های بشری

و شناخت آنها بی‌تفاوت‌تر از مردان بوده‌اند. "

با بخش اول سخنان دکتر غیاث آبادی کاملا موافقم ، و در مورد بخش دوم

به زودی دو مطلب در مورد " ماهیت زنانه و مردانه ی وجود انسان ــ اثر

انرژی جنسی و نیروی آگاهی"  ، ( . . . همانطور که می دانید ما زن ها همیشه به

احساساتی بودن و نداشتن منطق محکوم شده ایم و مردها همیشه به بی احساس بودن .

هر دو نامتعادلیم و این در صورتی است که یافته های علمی ثابت نموده اند که مغز انسان

دو بخش دارد . . . )

و دیگری " علل بردگی زنان  و در پی آن بردگی مردان " ، ( . . . زیرا هر برده خود برده ی

ارباب دیگر است ، و امکان ندارد خود رها باشی و دیگری را به اسارت بگیری . . . ) ، پرده از

این راز بر خواهم داشت ، حقیقتی که خرد تجربی خود به وضوح آنرا در " آگاهی " حاصل از

" نشست هایم " تجربه کرده ام  ـــ باشد که همه ی انسانها شاد باشند و رها 

 


برچسب‌ها: ماهیت زنانه و مردانه ی وجود انسان ــ اثر, علل بردگی زنان و در پی آن بردگی مردان
|+| نوشته شده توسط حامی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391  |
 عشق بی معشوق من
 

تنهایی بی کسی نیست ، بلکه ناشی از ناتوانی برای بیان چیزهایی

است که در نظر تو مهم اند و دیدن چیزهایی که دیگران نمی بینند و

نمی دانند و نمی خواهند که بدانند .

شاد باش و رها از همه ی تعلق ها ، که این شادی بی غم و سرخوش

بودن نیست ، یعنی آنچنان بر خودت مسلط باشی که هیچ چیز و هیچ کس

نتواند زخمت بزند

و این متتای من است برای تمامی موجودات . . .

 


برچسب‌ها: متتای عشق
|+| نوشته شده توسط حامی در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391  |
  آگاهی ام تنها پناهگاه من است . . .

 

  . . .

  در پناه تو، اي بي پناه!

  رازي مي شوم، لب بسته

  آرزويي مي شوم، سر شكسته

  . . . .

  در پناه تو، اي بي پناه!

  آهي مي شوم، تنها يك آه  ـــ  نیروان رضایی ( وبلاگ ترس و لرز )

 

  در این نو شدن ازنو ٬

  راز می شوم ٬ لب بسته .

  معنایی که قالب لفظ را شکسته .

  چون سکوت میان دو هجا ٬

  آه می شوم ٬

  تنها ٬ آه . . .

  پناهی می شوم برای خود ٬

  پناه !

 ( باسپاس از نیروان عزیز٬ فی البداهه بود و دلم خواست که اینجا بیاورمش )

 

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391  |
 شناخت رنج
 

  یکی از رنج‌های بشری این است

  که نمی‌توان از رنج‌های بشری سخن گفت ــ دکتر رضا مرادی غیاث آبادی

  و رنج بزرگتر این است

  که بشر اصولا  " رنج " را نمی شناسد ،

  و شناخت آنچه که "رنج " است ، اولین قدم در راه رهایی ست .

 

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391  |
  هنر زندگی _ مراقبه ی ویپاسانا ( شماره های 1 ، 2 ، 3 )

 

 ۱ . هنر زندگی ــ مراقبه ی ویپاسانا

 

۱ . ناپایندگی

یکی از پیش فرض هایی که در مورد " خویشتن " داریم , باور وجود " خود " یا " من" می باشد;

با این تصور هریک از ما بیشترین اهمیت را به " خود " می دهیم و خویش را محور و مرکز عالم

می دانیم .حتی وقتی به راحتی می بینیم که این جهان ذهنی ( شناخت از جهان یا ایده الوژی )

یکی از جهان های ذهنی  بی شمار است و این "من" نیز تنها موجودی در میان موجودات

بی شمار جهان است , باز چنین می اندیشیم . اما هر قدر که به این "من" پرو بال دهیم , باز

در مقایسه با عظمت زمان و مکان , ناچیز  است . تصور ما از  "خود " به راستی اشتباه است .

با این وجود زندگی امان را وقف ارضای تمایلات خویش می کنیم و این مسیر را راهی برای

رسیدن به خوشبختی می پنداریم . اما هرکس آگاهی از "من" را تجربه کرده باشد , از رنج

بی پایان آن آگاه است . مادام که فکر ما را خواسته ها , ترس ها و هویت امان اشغال کرده

است , ما در زندان تنگ وجود محصوریم و از دنیا و زندگی جداییم . رها شدن از این " وسواس

به خود " , در حقیقت آزادی از اسارت است و ما را قادر می سازد تا به سوی دنیا گام برداریم

و آغوش خود را به زندگی و شادی و رهایی واقعی بگشاییم . آن چه لازم است نه انکار

خویشتن است و نه سرکوب آن , بلکه تنها رها شدن از برداشت اشتباه ما از خویش کافی ست.

بنابراین ویپاسانا یک تکنیک حقیقت شناسی و خودشناسی است و به تحقیق درباره ی آن

چیزی که " خود " نامیده می شود , در سطح تجربی و با درک مستقیم از ماهیت ذهنی و

جسمی می پردازد .  " آن چه که ما خود می نامیم پدیده ای فانی و در دگرگونی مداوم است . "

مراقبه ی ویپاسانا تجربه ی مستقیم و شخصی , برای حصول این بصیرت است . تا وقتی فرد

ماهیت گذرای ذهن و جسم را شخصا تجربه نکرده باشد , محکوم به اسارت در خودبینی و "من"

و از آن رو محکوم به رنج بردن است . اما به محض آنکه توهم "پایداری " درهم شکست , توهم

" من " خود به خود از بین می رود و رنج محو می شود . دریافت های علمی این کشف بودا را

ثابت نموده اند که تمام ساختار جسمی و تمام ساختار جهان مادی از ذرات فرا اتمی که

در زبان پالی " اتتا  کالاپا " نامیده می شود , تشکیل گردیده , که هر یک از این ذرات متشکل از

چهار عنصر خاک , آب , آتش , هوا و خواص مکمل است . 

این چهار عنصر با تنوعی بی پایان خصوصیات اصلی ماده را ارائه می دهند : جرم (خاک ).

پیوستگی (آب) . حرارت ( آتش) و جنبش ( باد ).آنها به هم می پیوندند تا ساختارهایی را

به وجود آورند که به نظر دارای نوعی ثبات اند . اما به واقع تمامی این ساختارها از ذرات

کالاپا تشکیل یافته اند که در وضعیت پی در پی به وجود آمدن و نابود شدن هستند. یعنی

پیوسته درحال نمایان شدن و سپری  شدن با سرعتی بالغ بر ترلیون بار در ثانیه می باشند .

در حقیقت در جهان ماده استحکام وجود ندارد و غیر از احتراق و ارتعاش چیز دیگری نیست .

این است حقیقت غایی ماده : جریانی تابت از امواج یا ذرات ; این است جسمی که ما آن

را " خود " می نامیم . 

برای مراقبه گر ویپاسانا , " انیچا " یا درک  ماهیت فانی خویش و جهان , با تجربه ی مستقیم

این حقیقت در چهارچوب بدن خود , کلیدی است که , در رهایی را می گشاید .

اهمیت درک ناپایندگی , زمینه ای است که همچون  رشته ای واحد , همه ی تعلیمات بودا

را پیوند می دهد .                      ادامه دارد . . .

 

 ۲ . هنر زندگی ــ مراقبه ی ویپاسانا

 

 

قصد بر این بود که خلاصه ای از هنر زندگی را در اینجا بیاورم . اما با توجه به سوال دوست خوبم

محمدرضا ابراهیمی , تصمیم گرفتم برای درک بهتر و علمی تر از مراقبه ی ویپاسانا مفاهیم کلیدی

را بیشتر شرح دهم . مرا با نظرات راهگشایتان در بیان هرچه بهتر مطالب رهنما باشید .

 

2 . نقطه ی آغاز

منشا رنج در درون هر یک از ما قرار دارد . وقتی ما واقعیت خویشتن را درک کنیم , راه حل مسئله ی

رنج را تشخیص خواهیم داد . " خود را بشناس " این چیزی است که همه ی افراد فرزانه پند داده اند .

باید از شناخت  ماهیت  خود , شروع کنیم ; در غیر این صورت هرگز نمی توانیم مشکلات خود و یا دنیا

را حل کنیم .

ولی ما درباره ی خودمان واقعا چه می دانیم ؟ همه ی ما از اهمیت خود و از بی همتا بودنمان ,

اطمینان داریم , اما آگاهی ما از خودمان تنها یک آگاهی  سطحی است . در سطوح  ژرفتر , ما ابدا

خود را نمی شناسیم .

بودا با بررسی ماهیت وجود خودش , پدیده ی موجود بشری را مورد بررسی قرار داد . او با کنار

گذاشتن همه ی تصورات پیشین , واقعیت درونی را کشف کرد و دریافت که هر انسان ترکیبی از

پنج فرایند است , چهار فرایند ذهنی و یک فرایند جسمی .

 

ماده

جنبه جسمی بارزترین  و آشکارترین بخش ماست و به سادگی توسط همه ی حواس ادراک

می گردد . و با این همه ما به واقع خیلی کم آن را کم می شناسیم . شخص به طور سطحی

می تواند بدن را کنترل کند . بدن نیز مطابق با اراده ی آگاهانه حرکت می کند و به فعالیت

می پردازد . اما در سطحی  دیگر , همه ی اعضای داخلی , خارج از کنترل ما و بدون آگاهی ما ,

عمل می کنند . در سطحی ظریف تر , به طور تجربی هیچ اطلاعی از واکنش های

شیمی _ حیاتی بی وقفه ای که در هر یک از سلول های بدن در جریان است , نداریم . اما این

 موضوع  نیز واقعیت نهایی آن پدیده ی مادی نیست . در نهایت , جسم به ظاهر محکم و استوار ,

از ذرات فرا اتمی (Subatomic )  و خلا تشکیل یافته است . و باز حتی این ذرات فرا اتمی , فاقد

جسمیت واقعی هستند ;  دوره ی عمر هریک از این ذرات بسیار کمتر از یک تریلیونیم ثانیه است .

موجود و ناموجود می شوند ; بسان جریانی از ارتعاشات . این است واقعیت نهایی جسم  وکل ماده ,

که توسط بودا در 2500 سال قبل کشف شد .

دانشمندان جدید , در طی تحقیقات شان , این حقیقت غایی عالم مادی را تشخیص داده و

پذیرفته اند . اما با  این وجود, این دانشمندان اشخاصی رها شده و بصیرت یافته نیستند.

آنها بخاطر کنجکاوی , ماهیت عالم را مورد بررسی قرار داده اند و با استفاده از قوه ی عقل خود و

تکیه کردن بر ابزار , نظریات خود را ثابت کرده اند . اما بودا صرفا از روی کنجکاوی  برانگیخته نشد ,

بلکه می خواست راهی برای خلاصی از رنج بیابد . او در بررسی هایش تنها ابزار ذهن خود

استفاده نکرد . حقیقتی که او کشف کرد نتیجه ی خرد ورزی نبود بلکه نتیجه ی تجربه ی مستقیم

خودش بود و به همین علت باعث آزاد شدن و رهایی اش شد .

بودا دریافت که کل عالم مادی متشکل از ذراتی است که به زبان پالی " کالاپا " , یا " واحدهای بخش

ناپذیر " نامیده می شوند . این واحدها , با تنوعی بی پایان خصوصیات اصلی ماده را ارائه می دهند :

جرم (متاثز از عنصر خاک) , پیوستگی ( متاثراز عنصر آب ) , حرارت ( متاثر از عنصر آتش ) و جنبش

( متاثر از عنصر هوا یا باد ) . آنها به هم می پیوندند تا ساختارهایی به وجود آورند که به نظر دارای

نوعی ثبات اند . اما به واقع تمامی این ساختارها از ذرات ریز کالاپا تشکیل یافته اند که در وضعیت

پی در پی به وجود آمدن و نابود شدن هستند . این است حقیقت غایی ماده : جریانی ثابت از امواج

یا ذرات ; این است جسمی که ما آن را " خود " می نامیم .

                                                                                  ( ادامه دارد . . . )

 

۳ . هنر زندگی ــ مراقبه ی ویپاسانا

 

 

 ذهن

پا به پای فرایند جسمی , فرایند روانی , یعنی ذهن وجود دارد . اگرچه  این فرایند قابل  لمس یا رویت

نیست , اما به نظر می رسد که حتی بیش از جسم مان , با ما , در ارتباطی نزدیک باشد :

شاید بتوان تصویری از یک زندگی بدون جسم در آینده را در نظر مجسم نماییم ,اما امکان تجسم

یک زندگی بدون ذهن وجود ندارد .

با این همه درباره ی ذهن اطلاع چندانی نداریم و از کنترل آن عاجزیم . ذهن پیوسته از انجام آنچه

که می خواهیم سر باز می زند و آنچه  را که نمی خواهیم انجام می دهد .

ما حتا بر ذهن خودآگاه خویش کنترل چندانی نداریم , چه رسد به ناخودآگاه که انگار از حیطه ی فهم

و قدرت ما فراتر بوده و لبریز از نیروهایی  است که احتمالا مورد تاییدمان نبوده و از آنها بی خبریم .

بودا همچنان که جسم را مورد بررسی قرار داد , ذهن را نیز بررسی کرد و دریافت که ذهن از چهار

فرایند کلی تشکیل شده است:

دانستگی (vinnana) consciousnes  , ادراک (sanna) perception  , حس کردن (vedana) sensation ,

و واکنش (sankhara ) reaction  .

اولین فرایند یا دانستگی , بخش گیرنده ی ذهن است یعنی عمل آگاه بودن یا شناخت متمایز نشده .

این فرایند , صرفا وقوع هر پدیده را ثبت می کند و بخش گیرنده ی هر داده ی جسمی یا ذهنی است

و داده های خام  تجربه را بدون برچسب زدن یا ارزش گذاری کردن در نظر می گیرد .

دومین فرایند ذهن , ادراک یا عمل بازشناسی است . این بخش از ذهن هر آنچه را که دانستگی

شخص دریافت کرده ,مورد شناسایی قرار می دهد ; سپس این داده های خام را اعم از مثبت و 

منفی مشخص کرده , برچسب می زند و مقوله بندی  و ارزش گذاری می کند .

بخش بعدی ذهن , حس کردن ( انواع حس های جسمانی ) است . در واقع به محض دریافت انواع

داده ها , حس ها به نشانه ی آن که چیزی در حال رخ دادن است , بروز می کند .

مادامی که این داده ها مورد ارزشیابی قرار نگرفته اند هیچ گونه حسی در شخص ایجاد نمی شود .

زمانی که نوعی ارزش گذاری به این داده ها افزوده شد , حس های خوشایند یا ناخوشایند بروز

می کنند . اگر آن حس , خوشایند باشد , تمایلی به وجود می آید تا آن تجربه را طولانی و شدید تر

کند و اگر ناخوشایند باشد , تمایل بر آن است که آن احساس را متوقف کند و پس بزند .

ذهن با خوش آمدن یا بد آمدن واکنش نشان می دهد .

مثلا وقتی گوش  , عملکردی طبیعی داشته باشد و شخص صدایی بشنود , دانستگی دست به

کار شده است . وقتی آن صدا به صورت واژه ها با اشارات ضمنی مثبت و منفی ,

مورد شناسایی قرار گیرد , ادراک شروع به کار کرده است . احساس بعدی وارد عمل می شود .

اگر این واژه ها ,  ستایش کنند , حس خوشایندی بروز می کند . اگر دشنام باشد , حسی

ناخوشایند بروز می کند . در همان لحظه , واکنش بروز می کند . اگر حس خوشایند باشد ,

فرد از آن خوشش می آید و خواهان واژه های ستایشگر بیشتری می شود . اگر حس ناخوشایند

باشد , شخص از آن بدش می آید و خواهان متوقف ساختن دشنام می شود . هرگاه حواس دیگر ,

داده ای را دریافت کنند , همین مراحل پدید می آیند : دانستگی , ادراک , حس کردن و سپس

واکنش . این چهار عملکرد ذهن , حتا از آن ذرات بی دوام که واقعیت مادی را می سازند ,

نیز فرارتر هستند . هر لحظه که حواس , در تماس با موضوعی قرار می گیرند , این چهار فرایند ذهن

به سرعت برق بروز می کنند و در لحظه ی تماس بعدی , تکرار می شوند . با این حال این موضوع

آنچنان سریع اتفاق می افتد که شخص از آن چه در حال انجام است نا آگاه می ماند . تنها زمانی

که یک واکنش بخصوص , در دوره ی زمانی طولانی تر تکرار شده باشد و شکلی تشدید یافته و

مشخص گرفته باشد, آگاهی از آن در سطح خود آگاه پدید می آید .

بارزترین جنبه ی این توصیف از انسان , در آنچه در بر می گیرد نیست بلکه در آن چیزی است

که حذف می کند . ما چه غربی باشیم و چه شرقی , چه مسیحی , یهودی , مسلمان , هندو ,

بودایی , بی دین یا هر چیز دیگر , یقینی  بالفطره داریم که در جایی در درون خود , یک " من " , یعنی

یک هویت مستمر داریم . ما بر این پندار نابخردانه هستیم  که شخصی که ده سال قبل وجود

داشته , در اصل همان شخصی است که امروز وجود دارد و ده سال بعد از این وجود خواهد داشت و

شاید همچنان در زندگی دیگری بعد از مرگ  وجود داشته باشد .

صرف نظر از هر نظریه , فلسفه یا اعتقادی که در حکم حقیقت اختیار می کنیم , هر کدام از ما

به واقع با این اطمینان ریشه دار زندگی می کنیم : " من بودم , هستم , خواهم بود ".

بودا این اظهار غریزی هویت را زیر سوال برد . با این کار او مبادرت به شرح دیدگاه فرضی دیگر به

منظور مبارزه با نظریات دیگران نکرد ; او , مدام تاکید داشت که عقیده ای را پیش نمی کشد ,

بلکه صرفا حقیقتی را وصف می کند که خود تجربه کرده است و هر شخص عادی نیز می تواند آن

را تجربه کند .

بودا گفت :

" شخص بصیرت یافته , همه ی نظریه ها را به کنار می گذارد زیرا او واقعیت ماده , احساس , ادراک ,

واکنش و دانستگی , و نیز پدیدار شدن و نابود شدن آنها را ( دیده ) است ".

بودا دریافته بود که هر انسان , به رغم ظواهر , در حقیقت مجموعه ای از رویدادهای مجزا اما مرتبط

با هم است . هر رویداد , نتیجه ی رویداد قبلی است و بدون هیچ گونه فاصله ای به دنبال آن

بروز می کند . سیر ناگسستنی رویدادهای بسیار به هم مرتبط , جلوه ای از پیوستگی و هویت بدان

می دهد , اما این واقعیت ظاهری است , نه حقیقت نهایی .

شاید ما بر رودخانه اسمی بگذاریم اما آن رودخانه به واقع جریانی از آب است که در مسیر خود هرگز

توقف ندارد . در صحبت از یک لامپ برق هرگز به این فکر نمی افتیم که در واقع آن هم مثل رودخانه ,

جریانی مداوم است , و در این مورد جریانی از انرژی است که توسط جریان پر بسامد نوسانات ,

در رشته ی سیم داخل لامپ , به وجود می آید . در هر لحظه چیزی تازه به عنوان محصولی

از گذشته  پدید می آید و در لحظه ی بعد جای خود را به چیزی تازه تر می دهد . این سلسله

رویدادها چنان سریع و پیوسته رخ می دهند که تمایز آنها دشوار است .

در مقطع خاصی از این روند , شخص نمی تواند بگوید که آن چه اکنون واقع می شود , همانند

چیزی که قبل از آن بوده هست یا نیست , با این وجود آن روند , اتفاق می افتد .

بدین سان , بودا دریافت که یک انسان وجود پایان یافته و بی تغییر نیست , بلکه روندی است

که لحظه به لحظه در جریان است . آن جا هیچ " وجود " واقعی نیست , بلکه تنها جریانی مستمر

و روندی پیوسته از " شدن " وجود دارد . البته در زندگی روزمره ما مجبوریم با یکدیگر به صورت

افرادی با ماهیتی کم و بیش ثابت و مشخص برخورد کنیم . مجبوریم واقعیت ظاهری و خارجی را

بپذیریم و اگر نه ابدا نمی توانیم وارد عمل شویم . واقعیت خارجی هم یک واقعیت است ,

اما تنها یک واقعیت سطحی . در سطحی ژرف تر , واقعیت آن است که کل عالم , اعم از جاندار

و بی جان , حالت مداومی است از پدید آمدن و ناپدید شدن .

هر یک از ما , در حقیقت جریانی است از ذرات فرا اتمی پیوسته در تغییر , که همراه آن , فرایندهای

دانستگی , ادراک , احساس و واکنش , حتا سریعتر از فرایند های جسمی , تغییر می یابند .

این است واقعیت نهایی " خود " که هر یک از ما چنین نگران آن هستیم . این است مسیر

رویدادهایی که با آنها درگیر هستیم . اگر بتوانیم به طور صحیح و به کمک تجربه ی مستقیم آن را

درک کنیم , راه حل رها شدن از رنج را خواهیم یافت .           (ادامه دارد . . . )

 


برچسب‌ها: هنر زندگی _ مراقبه ویپاسانا 1, 2, 3
|+| نوشته شده توسط حامی در شنبه نوزدهم فروردین 1391  |
  شروع مجموعه هنر زندگی
 

              

               " یادداشت های یک مراقبه گر ویپاسانا "

 

از وقتی یادم می آید پرسش های زیادی در مورد زندگی و هستی و آفرینش برام مطرح بوده

که احتمالا برای بسیاری ٬ این پرسش ها وجود داشته و برای پیدا کردن پاسخی اغنا کننده

راه های بسیاری را رفتم از مطالعه و بحث در مورد ادیان و مکاتب گوناگون گرفته تا شناخت و

بررسی تاریخ و فرهنگ باورهای  افسانه ای و فرقه ها . و در نهایت هیچ کدام مرا راضی نکردند .

چون به نظرم هر فرقه و مکتبی با نفی مکاتب دیگر سعی در جمع کردن مریدانی برای نفع

شخصی دارند٬ از ادیان بزرگ و  فرقه های مذهبی گرفته تا فرقه های درویشی و مکاتب و نظریات

مشهور  فلسفی .  در حال حاضر در عین اینکه برای ادیان بزرگ و انسانهای بزرگ احترام قائلم

پیرو هیچ مکتب و دین و آئین و فلسفه و ایدالوژیی نیستم و تنها چیزی که باورش دارم همان

نیروی بی نهایت عشق و آگاهی یعنی خداست . و  در این مسیر از هر چیزی که برای شناخت

و درک عمیق از بیشتر خودم به من کمک کند بهره می گیرم اما به هیچ مکتب یا فرقه ای تعصب

یا دلبستگی ندارم . و انسانهایی که خودشان را برای ورود جریانهای جدید باز می گذارند و درگیر

چهارچوب های فلسفی ٬ ایده الوژی ها و مکتبی از پیش تعیین شده نیستند برایم بسیار قابل

احترام و ارزشمندند. زیرا معتقدم ثابت و ایستا بودن ( با منطق من همین ام که هستم ) ٬

در جهانی که لحظه به لحظه در حال تغییر است ٬ بسیار ابلهانه است .

دوستان عزیزم ٬ در این نوشتارهای دنباله دار نسبتا طولانی از مجموعه ی کتاب هنر زندگی

( مراقبه ی ویپاسانا ) و می خواهم هر آنچه تاکنون برای من به عنوان یک مراقبه گر ویپاسانا

در مراقبه هایم رخ داده ٬ خرد تجربی ام از شهود شعور درون را ٬ بیان کنم . جدای از آموزش

تعلیمات کاربردی کتاب ٬ آنچه در ذیل می آورم نه دانستگی ست و نه ایده های ذهنی .

حقیقتی حاصل از دریافت های درونی من از مشاهده ی عینی خود است . که هر انسانی در

مواجهه و کشف خود این واقعیت را در خواهد یافت . این است آنچه این روزها به وضوح

زندگی ام  را لبریز می کند ٬ مرا بر سر شوق می آورد و زندگی را برایم تجربه ای ناب می سازد .

 و می دانم که این نهایت ماجرا نخواهد بود .

بنابراین سه مطلبی که قبلا در همین وب آورده ام ( با عنوان هنر زندگی ــ مراقبه ی ویپاسانا )

را بدلیل زنجیروار بودن به تکرار در پست بعدی می آورم . امیدوارم بتوانم با این سری از

نوشتارها  قدمی هر چند کوچک در راه شناخت رنج و راه رهایی از آن بر دارم . تصمیم داشتم 

عنوان این وب را نیز تغییر دهم اما همه ی احترام به اقلیم هرزی (  وجودم ) که با شناخت اش ٬

امکان رفتن مرا به سمت بی اقلیمی ٬ بی مرزی و رهایی و نیروانا فراهم کرد ٬ مرا از آن

باز داشت .

یادداشت های یک مراقبه گر ویپاسانا و تلاشش برای رهایی خود و همه ی موجودات بر آن

است که شمع قدرتمندی  باشد در تاریکی . . . در مسیر رهایی همراهم باشید

باشد که  همه ی موجودات شاد باشند و رها

 

                


برچسب‌ها: هنر زندگی _ مراقبه ی ویپاسانا
|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه هجدهم فروردین 1391  |
 وهم فهم _ از وبلاگ سکوت محض

 

 

تا چند به وهم فهم هستی واله ؟

از شومی سرنوشت تا کی ناله؟

تقدیر برآیند کنش ورزی توست

در بستر تاریخ هزاران ساله

 

رباعی از : مهدی فتوحی

http://www.mahdifotuhi.blogfa.com/

 


برچسب‌ها: وهم فهم
|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391  |
 دارما _ قانون طبیعت 2
 

 " گفتارهایی برای هر روز و هر لحظه ی خودم و برای تو خواننده نازنین این وب "

 

جوهر قانون طبیعت ٬ مراقبه است ٬

که ما را به تجربه مستقیم از آموزشها رهنمود می کند .

آموزشها ضروری است اما بدون درک عملی ٬ چیزی بیش

از اصول خالی ٬ تسلیم و تمایل صرف به ایده آل های ناب نیست .

 

حذف مراقبه از قانون طبیعت و همچنین نشستن فارغ از تعلیمات 

مانند سقط جنین بصیرت ٬ قبل از تولد رهایی ست .

مانند حذف بنزین از ماشین

و امیدوار بودن به اینکه منبع سوخت به تنهایی

تمام نیاز ما را برای رسیدن به خانه برآورده می سازد !

 

اینجا همان جایی است که ما در زندگی ٬

در بدن مان ٬ در پیش و پس امان بیشتر ناپاکی ٬ توهم ٬

حرص و تنفرمان را به وضوح می بینیم ٬ و اینجا همان جایی است

که غالبا نیاز به تماشا داریم ٬ دیدن ٬ شاهد بودن ٬ آگاه بودن ٬

نشستن با تمام آنها ٬

بودن با همه ی آنها ٬ بودن .

ما وقتی حرکت می کنیم هم نیاز به " نشستن " داریم .

 

مراقبه یک فرار نیست .

بلکه مشاهده ای ساکت از واقعیت است .

و این قابل اجراست ٬

باید اجرا شود ٬

با هر نفسی که می کشیم ٬

با هر قدمی که بر می داریم .

 

 مراقبه آبشار کوهستان است ٬

که به رود گنگ طبیعت ٬ حیات می بخشد .

با بهره مندی از آبشار زیبای تعلیمات و قانون طبیعت ٬

آبیاری کویر درد و رنج متوقف می شود .

 


برچسب‌ها: مراقبه, دارما
|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391  |
  وهم نگه بشکن !
 

  سکوت ما به هم پیوست و ما  ٬ " ما "  شدیم .

  آفتاب از چهره ی ما ترسید .

  دریافتیم و خنده زدیم ٬

  هر چه بهم تر ٬ تنهاتر ٬

  نهفتیم و سوختیم ٬

  از ستیغ جدا شدیم :

  من به خاک آمدم و بنده شدم .

  تو بالا رفتی ٬

  و خدا شدی ....  ( مولانای معاصر ـــ سهراب سپهری نازنینم  )

 

|+| نوشته شده توسط حامی در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391  |
  دارما _ قانون طبیعت
 

 

" دارما = قانون طبیعت "

قانون طبیعت راهی خارج از مشکلات نیست

بلکه راهی درون آنهاست .

در مشکلاتمان پی به بی حاصلی فکر کردن می بریم .

در مشکلاتمان ما درد شرایط انسان را تجربه می کنیم .

در مشکلاتمان ٬ سبب درد خود را می بینیم .

و در مشکلاتمان می بینیم که خودمان علت هستیم .

 

قانون طبیعت ما را از درون و میان این مرداب می گذراند .

قانون طبیعت یک پل است .

 

قانون طبیعت یک مذهب نیست ٬

اگر چه معنوی ست .

یک تکنیک آرامش نیست ٬

اگر چه آرام کننده است .

یک فلسفه نیست ٬

اگر چه منطقی ست .

بی تحرک است ٬

اگر چه متعادل است .

فعال نیست ٬

اگر چه انرژی بخش است .

پیکار نیست ٬

اگر چه هدف دارد .

ادعای بهشت و جهنم ندارد ٬

اگرچه راه نجات است .

از گناه و ثواب صحبت نمی کند ٬

اگر چه دستور اخلاقی دارد .

بدست آوردن ( حرص ) را نکوهش می کند ٬

اگر چه شوق رهایی ست .

 

قانون طبیعت ٬ هنر در میانه بودن است .

قانون طبیعت به ما وابسته نبودن را می آموزد .

 

بوئیدن قانون طبیعت ٬ استنشاق ابر است .

نگاه کردن به قانون طبیعت ٬ نظر انداختن به سایه شب است .

شنیدن قانون طبیعت ٬ گوش فرا دادن به سرود کوهستان است .

لمس کردن قانون طبیعت ٬ احساس کردن تنفس باران است .

چشیدن قانون طبیعت ٬ مزمزه کردن شبنم نیلوفر آبی است .

 

به راستی که پیدا کردن لغات درخور برای

تصویر کردن قانون طبیعت دشوار است .

 " نمی توان آن را بیان کرد ٬ اما می تواند تجربه شود . "

 

قانون طبیعت سوالات بزرگ را پاسخ می دهد .

آنها را از جلوی ذهن برمی دارد و به خرد اجازه ی رشد می دهد. 

سپس ممکن است که بدون پاسخ ها ٬ بدانید

و فرزانه باشید ٬ اما عاری از دانش .

برای دانش ٬ ما بدست می آوریم .

برای خرد ما رها می کنیم .

 

 


برچسب‌ها: دارما, قانون طبیعت, خرد تجربی
|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه دهم فروردین 1391  |
 و باز هم فریدونی از جنس فرشته
 

  لب بسته می پویم تا آنگاه که بتوانم باز ٬ ترانه ی از نای جان بسرایم !

  و کنون باور من به تمامی این است که چندی ست گیتی شگفت خواسته ی " حول حالنا ... " یم

  را برآورده ٬ و هر لحظه ٬ ویران می کنم و می سازم  " حال  ــ لحظه " ام را !!

  باورم کن هم نفس ! یگانه ی بیگانه ی من ٬ ای دوست ;

  که در لایتناهی حیات ٬ اینجا که ساکنیم ٬

  ما انسان ها یگانه در نام انسان و مصداق بارز " اجتماع نقیضین : همسانیم و متفاوت "

  هماهنگی و یگانگی ٬ سلوک زمین است . زندگی لحظه به لحظه ٬ و همواره دگرگون می شود .

  همه چیز آفرینش عالی و کامل و تمام عیار است . زندگی هرگز ایستا و کهنه و تکرار نمی شود .

  وضوح رستاخیز خود را در بهار نمی بینی !!؟؟ جهان گذران و جاودان یکی ست . تغییر قانون

  زمین است . نه آغازی هست و نه پایانی ٬ آنچه هست تنها چرخش جوهر و تجربه هاست .

  تبدیل مداوم انرژی ها ٬ نیروی بی نظیر و متغیر من و تو ٬ کافیست چشم دل بگشایی !

  باشد که نو در نو ٬

  روز نو ٬ لحظه های همواره نو ٬

  برایت سرشار باشد . . . .

 

  " آنچه را ویرانگر پاییز در هم ریخت ٬ غارت کرد ، برد ،

  آنچه را سرمای دی ، یک سر به نابودی سپرد ،

  آنچه را کولاک بهمن ،زیر پای خود فشرد ؛

  باز می سازد بهار روی آن ویرانه ها

  پرچم رنگین گل را بر می افرازد بهار

  تار و پودش ، تشنه ی سازندگی ست

  در نهادش نیروی جان آفرین زندگی ست

  در تکاپویی گران ، بی های و هوست

  چهره اش ، رنگین کمانی از بهشت آرزوست

  با نسیمش ، هرچه خواهی ،سبز و سرخ و رنگ و بوست

  وین همه آبادی و شادی از اوست

  جاودان در گردش است این آسمان فصل بعد از فصل می گردد زمان

  نیک می دانی گذشت روز و شب ،خود چه می آرد به روز مردمان !

  این میان ، هر سال از لطف بهار ،

  با طلوع ارغوان ،بار دیگر می شود جان ها جوان

  جای غم شادی ست ، جاری در وجود ٬

  جای خون ، شوق است در رگ ها روان

  با پیام دلکش« نوروزتان پیروز باد » !

  با سرود تازه« هر روزتان نوروز باد » !

  شهر سرشار است از لبخند ،از گل ، از امید

  تا جهان باقی ست این آیین جهان افروز باد !

  بوی جان می آید اینک از نفس های بهار

  دست های پرگل اند این شاخه ها ، بهر نثار

  چون بهار ، ای همسفر !ای راهی این رهگذار !

  همتی سازنده از جان نفس هایت برآر "

                                      

                                           " فریدون مشیری "

 

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه یکم فروردین 1391  |
  سهراب در آئینه ی نگاه من
 

  سهراب را زندگی می کنم این روزها ٬ هم آواز با او می خوانم :

  تنها ٬ . . . همچون باد !!

 

  سایه شدم و صدا کردم :

  کو مرز پریدن ها ٬ دیدن ها ؟ کو اوج " نه من " دره ی " او " ؟

  و ندا آمد : لب بسته بپو!

  مرغی رفت ٬ تنها بود ٬ پر شد جام شگفت .

  و ندا آمد : بر تو گوارا باد ٬ تنهایی تنها باد !

  دستم در کوه سحر " او " می چید٬ " او " می چید .

  و ندا آمد : و هجومی از خورشید .

  از صخره شدم بالا . در هر گام ٬ دنیایی تنهاتر ٬ زیباتر .

  و ندا آمد : بالاتر ٬ بالاتر !

  آوازی از ره دور : جنگل ها می خوانند ؟

  و ندا آمد : " خلوت ها می آیند . "

  و شیاری ز هراس .

  و ندا آمد : یادی بود ٬ پیدا شد ٬ پهنه چه زیبا شد !

  " او " آمد ٬ پرده ز هم وا باید ٬ درها هم .

  و ندا آمد : . . . . . پرها هم !!!

 

|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه پنجم اسفند 1390  |
 ابعاد هستی 2
 

همه ی حرف من این است که انسان کمال و آنچه ایده آل است را با خود دارد ٬ فقط  آن را

فراموش کرده است . باید در دورن خود جستجو کنیم و آن را بیابیم ٬ این الماس را که در لجن

پنهان شده ٬ درخشش خود را از دست داده ٬ اما الماس بودنش را نه .

هستی هیچ است چون توصیف ناپذیر است ٬ چون بیکران است ٬ تعریف ناپذیر است .

لبریز است . هیچ است چون مثل هیچ چیز نیست . وقتی آگاهی ات در تو جای دارد ٬

قالبها ٬ چهارچوب ها و مرزها شکسته می شود . وقتی تنها چیزی که در تو جای دارد آگاه و

شاهد بودن است ٬ بی مرز می شوی . یخ نیستی ٬ آب روانی ٬ بی شکل می شوی ٬

قالب نمی پذیری ٬ سخت و جامد نیستی ٬ ذهن همه چیز را جامد می کند . ذهن همچون

آینه است ٬ تصویر را به تو نشان می دهد ٬نه خود تو را . ذهن دائما مجاز را به جای حقیقت

می گیرد . ذهن سخت و جامد است همچون دریاچه ای یخ زده . بگذار هستی در تو روان شود ٬

بگذار آب باشی ٬ جاری و روان ٬ و در مرحله ای عمیق تر بخار ٬ شادی و رهایی = نیروانا =

بهشت = خدا = حقیقت = جاودانگی یا هر آنچه که هدف توست خواهی بود . همین جا ٬

اکنون ٬ حالا ٬ جای دیگری نیست .

هستی و حقیقت فقط هست ٬ با همه ی کلیتش حاضر است . در خود توست ٬ آری هستی

هیچ است ٬ آنگاه که تو  هم هیچ باشی ٬ امکان ملاقات دو هیچ به وجود می آید و به هم

می پیوندید . آنگاه یکی بودن و هماهنگی با کل کائنات را حس می کنی . تنها در این هنگام

احساس صمیمیت و مهر و دوست داشتن و درک عمیق و تفاهم و دیگرخواهی در تو رشد

می کند . عشق در تو رشد می کند ٬ عاشق بی معشوق می شوی که هر نفس ات عشق

و آرامش را به جهان هدیه می کند . در غیر اینصورت هر چیز دیگری به نام خدا ٬ اعتقادات ٬

باورها ٬ انسانیت ٬ عشق و دوست داشتن ٬ توهمی بیش نیست . همه اش خودخواهی و

توهمی از من است . خدای من ! عشق من٬ دانش من ٬ معتقدات من و مال من می شود .

محدود می شوی . دیگر بی مرز نیستی . رشد نمی کنی . زندگی در تو جریان نمی یابد ٬

مرده ای متحرک خواهی بود . مشخص و معین و محدودی ٬ موجودی با امکانات محدود ٬

اسیر ژن ها و خصوصیاتی که به ارث برده ای ٬ ادامه ی رنج پدران و مادرانت ٬ اسیر نوع تربیت  ٬

نوع جنسیت ٬ نوع فرهنگ ٬ اسیر و محدود در نوعی از اقلیم و مرز ٬ نوع اعتقادات ٬ دنباله رو

نوعی از ایده های فلسفی یا مذهبی . و این نوع تو را برتر نمی کند . راکد می کند .

برچسب می خوری ٬ ماشینی خواهی بود در خدمت سیستمی که به آن خدمت می کنی .

وابسته و برده ٬ در رنج . اسیر سنت ها و باور های قبیله ای ٬ زنده ای که زندگی نمی کند!

میلیونها نفر از مردم بدنیا می آیند و می میرند . یعنی در دو چاکرای اول درجا می زنند .

همانند حیوانات ٬ آنها هم فقط بدنیا می آیند و می میرند .

وقتی به درونت سفر می کنی ٬  با این درک ملموس و آگاهی ناب با این واقعیت روبرو

می شوی که هیچ کس در آنجا وجود ندارد . من ترسو ٬ من حسود ٬ من خودخواه ٬ من

خشمگین ٬ من غمگین ٬ و ... هیچ کدام از اینها در من و تو ٬ در آنجایی که با خودت روبرو

می شوی وجود ندارند . در آنجا یک هیچ کس وجود دارد ٬ موجودی نامحدود که تعریف نمی شود .

در آنجا تنها سکوت وجود دارد . در آنجا تو با کسی روبرو نخواهی شد . اگر بتوانی با درک ذهن

و آشفتگی هایش ٬ با مشاهده و رها کردن آنرا متعادل نگه داری و به مرحله شناخت برسی ٬

دیگر برچسب ایده و عقیده و صفات را نخواهی خورد ٬ درمی یابی که در آنجا تویی وجود ندارد

و در آن هیچ چیز ٬ همه چیز جاریست . عمق و گستره ی نامحدود خود را درمی یابی ٬ اوج

توانایی خود را بی نیازی خود را . در آن سکوت تو با همه ی هستی هماهنگ و یگانه ای .

توان و درک ات از خود و هستی بی نهایت است . رشد می کنی و این به معنی آرامش مطلق

نیست . هیچ بودن به معنای چیزی ورای چیز ها بودن است . با کنار هم گذاشتن چیزها ٬

هستی به وجود نمی آید . هستی برتر از آنهاست . هستی همیشه چیزی بیش از مجموعه

اجزای سازنده ی آن است . زیبایی هستی در همین است . و حقیقت زندگی ٬ همان بخش

غیر قابل تعریف و تشریح و رویت آن است .

ذهن به وسیله ی ادراک حواس پنجگانه همچون منشور عمل می کند و همه چیز را

تجزیه می کند ٬ تعریف می کند ٬ و بر اساس این ادراک محدود واکنش نشان می دهد .

متعادل نیست . دائما از افراط به تفریط می رود . ذهن همیشه دچار تردید است و مثل ( یک

چراغ قوه که در یک اتاق تاریک روشن شده است ٬ همه جا را روشن می بیند ٬ چون از دید

خود می نگرد ) . ذهن مرکز توهمات ٬ تخیلات و رویاهاست . مراقبه مخالف عقل و منطق

نیست . مراقبه هنر تعادل ذهن در عقل و احساس است .

 

|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390  |
  ابعاد هستی . . .
 

آه ٬

نمی دانم چگونه این همه بعد در هستی را توصیف کنم .

چگونه همچو سهراب نگویم :

جهان آلوده ی خواب است و من در " وهم " خود بیدار

چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست !!؟؟

در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟؟

اگر بتوانم ٬ تاکید می کنم ٬ " اگر بتوانم ... " هر آنچه را که در درونم کشف و مشاهده

می کنم را توصیف کنم ٬ هم اکنون به قدر ده ها کتاب می توانم در اینجا بنویسم .

از این همه بعد .... در حیرتم ٬ انگشت حیرانی به دندان می گزم . آه بار خدایا !

می خواهم فریاد بزنم : یافتم ! یافتم !

شاه راه روشن هستی را یافته ام ! حقیقت لایتناهی و جاودانه ی زندگی را در وجود خودم

یافته ام ! می توانم ساعت ها و ساعتها بدون نیاز به هیچ کتاب و نوشته ای از شاهد

فرزانه و خرد تجربه گر و بی مدعای درون سخن بگویم : درباره ی حقیقت ٬ رویا ٬ ذهن ٬

جاودانگی ٬ خدا ٬ عشق ٬ انسان ٬ هستی اش  ٬ چیستی اش ٬ بودش ٬ نبودش ٬

غرایز اش ( تغذیه و نیروی جسمانی و ارگانیک اش ٬ ساختار جسمانی اش ٬ خواب و

بیداری اش ٬ سکس و غریزه ی جنسی اش ٬ مراکز انرژی اش ٬ توده ی انرژی اش و . . . )

وحدت اش در عین کثرت و کثرت اش در عین وحدت ٬و یگانگی اش با کل کائنات ٬

احساساتش ٬ عقل اش ٬ ایده هایش ٬ جسم اش ٬ روح اش ٬ ذهن اش ٬ رنج اش ٬

رهایی اش ٬ آزادی اش و . . . خاستگاه بی تردید آگاهی اش .

همه چیز اینجاست  . . . مردم جهان بیایید ٬ اینجاست هر آنچه را که عمری به دنبال اش

دربدر و آواره ی هر سوییم . جذب به کانون ٬ بجای گریز از مرکز ٬ " نوری باشیم پیش

پای وجودمان ٬ که تنها خود بر خود حاکم است و تنها خود پناه خود . "

دانستگی دریافتی بیرونی است . در صورتی که آگاهی دریافتی درونی ست .

تنها آگاهی ام مرا هدایت می کند . من یک ویرانگرم ٬ چرا که حیات فعلی ما انسانها ٬

تنها یک امکان و قابلیت زندگی ست ٬ نه خود آن . این امکان هنوز به واقعیت نپیوسته است .

ذهنی که تیز نیست ٬ هوشمند نیست . به سادگی فریب می خورد و به سادگی تو را

می فریبد . سراب را به جای دریا می گیرد . ذهن نامتعادل ٬ ذهن مشوش ٬ ذهنی

ساده لوح و ابله است . حتما حیله گر تر و مکارتر است ٬ اما زیرک و هوشمند نیست .

ذهنی که دائما خطا می کند و از من و تو موجودی ابله می سازد که دائما از افراط به تفریط

می رود . تنها امکان موجود با چنین ذهنی ٬ همان شکست های مداوم است .

ذهن متعادل هرگز با پلیدی های جهان و رنج ها و حتی آرزوی جاودانگی آلوده و آشفته

نمی شود .

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390  |
 هر ارباب خود برده ی برده ی دیگر است ...
 

لزوم آگاهی در سیر قهقرایی انسان مدرن

 

با وجود قوانين مدون در سازمان ملل در ارتباط با مبارزه عليه قاچاق و  بهره‌كشي

غير قانوني از انسان، امروزه هم‌چنان شاهد بروز اين مساله در دنيا هستيم كه مي‌توان

آن‌را بردگي مدرن ناميد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، كارشناسان و سازمان‌هاي مبارزه با قاچاق

تخمين زده‌اند كه هم اكنون ۲۷ ميليون نفر در دنيا اعم از زنان كودكان و مردان به بردگي گرفته

مي‌شوند. امروزه قاچاق انسان به نوعي همان برده كشي در سال‌هاي دور است. بر اساس

تعريف قاچاق انسان در سازمان ملل، هرگونه بهره‌كشي از انسان عليرغم ميل باطني او قاچاق

انسان ناميده مي‌شود كه مي‌توان به اعمالي از جمله به كار گماشتن، نقل و انتقال غير قانوني

و به اسارت گرفتن انسان‌ها اشاره كرد. پايگاه اينترنتي آريزونا ديلي وايلدكت، يك موسسه خبري

مستقل است كه در گزارش خود در اين باره آورده است: درآمد ناشي از قاچاق انسان بالغ بر

۳۱ هزار ميليارد دلار است و در حال حاضر ۲ ميليون كودك گرفتار تجارت جنسي هستند.

هم‌چنين سرپرست يك سازمان مبارزه با برده كشي در ايالت آريزونا آمريكا در اين باره گفت:

مردم در اينجا در مورد اين واقعيت كه در كشورشان آمار بالايي از قاچاق انسان وجود دارد

بي‌خبرند و اين يك مشكل اساسي است. اميدواريم آگاهي دادن و تحصيلات باعث حل مشكل

و مبارزه با اين مساله غير انساني شود.

بر اساس اين گزارش، بيش از نيمي از مردم دنيا در سرزمين‌هايي زندگي مي‌كنند كه از

سيستم قانوني صحيح برخوردار نبوده و يا اين كه داراي نقص‌هاي فراواني است.

در اين گزارش هم‌چنين تاكيد شده است كه انكار وجود قاچاق انسان، اصلي‌ترين مانع در مبارزه

با اين مساله غير انساني است.

مبارزات عليه قاچاق انسان از سال ۲۰۰۰ ميلادي و از زمان تصويب قانون محافظت از قربانيان

قاچاق و پروتكل جلوگيري از قاچاق و مجازات مجرمان در سازمان ملل آغاز شده است.

از اين رو بسياري از گروه‌هاي مبارزه با قاچاق و هم‌چنين سازمان‌هاي حامي حقوق بشر سعي

در بالا بردن سطح آگاهي مردم از اين آمار‌ها در سراسر دنيا را دارند كه سبب شده مبارزات در

بسياري از كشورها افزايش پيدا كند.


 

|+| نوشته شده توسط حامی در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390  |
 سهراب در آئینه ی نگاه من
 

  سهراب را خوب می فهمم این روزها ٬ حس اش می کنم . تجربه ای مشابه تجربه ی

  حسی او را دارم این روزها ... چون یک دوست ٬ صمیمانه از پس روزگاران ٬ چه نزدیک ا!

  فاش مرا می گوید : جوانه ی شور مرا دریاب ٬ نورسته ی زود آشنا !

  و من همچون او ٬ چه عاشق . . . و چه تنها !!

 

 

  . . . گردش ماهی آب را می شیارد .

  باد می گذرد . چلچله می چرخد .

  و نگاه من گم می شود .

  ماهی زنجیری آب است ٬

  و من زنجیری رنج .

  نگاهت خاک شدنی ٬

  لبخندت پلاسیدنی است .

  سایه را بر تو فرو افکنده ام ٬

  تا بت من شوی .

  نزدیک تو می آیم ٬

  بوی بیابان می شنوم :

  به تو می رسم ٬ تنها می شوم .

 

  کنار تو تنهاتر شده ام .

  از تو تا اوج تو ٬ زندگی من گسترده است .

  از من تا من ٬ تو گسترده ای .

  با تو برخوردم ٬ به راز پرستش پیوستم .

  از تو براه افتادم ٬ به جلوه ی رنج رسیدم .

  و با این همه ای شفاف !

  و با این همه ای شگرف !

  مرا راهی از تو بدر نیست .

  زمین باران را صدا می زند ٬

                                        من تو را .

  پیکرت را زنجیری دستانم می سازم ٬

  تا زمان را زندانی کنم .

  باد می دود ٬ و خاکستر تلاشم را می برد .

  چلچله می چرخد . گردش ماهی آب را می شیارد .

  فواره می جهد : لحظه ی من پر می شود .

 

|+| نوشته شده توسط حامی در شنبه بیست و دوم بهمن 1390  |
 
 

  از میان نوشته های کوتاهی که می نویسم و به صورت sms برای دوستان می فرستم .

 

  هی انسان ٬ بازگرد!

  تو را از تو ربوده اند گویا . . .!!

 

  تو آن بارانی که خیس از تو بودن لذت من است

  هرگز برای با تو بودن چتر بدست نمی گیرم .

 

  در شیارهای قلبت به دنبال کدامین عشق میگردی !؟

  عشق آدمی تنها در آینه ای ست که هر روز به آن می نگرد . . .

  این حس خوش آمدن عشق نیست ٬ تنها عقد شهوت و مالکیت است.

 

  پشت کاجستان برف ٬

  یک دسته کلاغ ٬

  جاده یعنی غربت ٬

  باد ٬ آواز ٬ تویی آن مسافر در راه ... و کمی میل به خواب .

  من و دلتنگی و این شیشه ی خیس ٬

  می نویسم ٬

  لحظه هایم از عطر تلخوش قهوه سرشار ٬

  برف بر دوش سکوت ٬

  سینه ی سرخ انار ٬

  و طنین برف بر ستون فقرات گل یاس ٬

  یک نفر دلتنگ است . . . ــ با اقتباس از شعر سهراب سپهری

 

  در محدودیت عشق به شدت آسیب می بیند .

  عشق و شادی با مالکیت از بین می رود ٬

  آیا اینهمه ازدواج و زناشویی ناشاد را نمی بینید !؟

  وقتی " ف " این همسفری جا می ماند ٬

  انگار کن دو جانور که می خواهند بر یکدیگر حکومت کنند .

 

  انکار عشق را که چنین به سرسختی پا سفت کرده ای٬

  دشنه ئی مگر به آستین اندر نهان کرده باشی ٬

  که عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد

  که وجودش همه بانگی شد . . . ــ شاملو

 

  دوست داشتن ...!

  درد مطبوعی که در جانت چنگ می زند ٬

  و همچون طعم گس درد شراب نرم نرمک ته نشین می شود ...

  عشق هرگز برای من فسانه نخواهد بود ٬

  درست مثل  "های " نفس سرد باران بر دستان خیس پنجره ...

 

  امید و نامیدی هر دو روی یک سکه اند ٬

  این سکه هرگز حقیقت را به تو نشان نمی دهد .

 

  تو چشمت پر دور ٬

  من دستم پر تنهایی !

  سرزمین ها پر خواب ٬

  و سفر پر سیلان ٬

  عبور باید کرد

  و هم نورد افق های دور باید شد٬

  ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ٬

  من مسافرم ای بادهای همواره !

  مرا به "وسعت" ابعاد زندگی ببرید ٬

  حضور " هیچ " مداوم را به من نشان بدهید ... ــ سهراب

 

  زندگی پر از هیچ است ٬

  اندوخته ی بی دوام لحظه هاست .

 

  خواستند آغوش و بوسه را از عشق حذف کنند ٬

  عشق از آغوش و بوسه حذف شد ــ افشین یدالهی

 

  گاهی حس می کنم دوست نداشتن

  سخت تر از دوست د اشتن است . . .

 

  به راستی سوگند ٬

  نیاز انسان به آزادی ٬ شادی و آگاهی ٬ از آب و نان بیشتر است .

  و آزادی ٬ شادی عمیق ترین کیفیات آگاهی هستند .

  چون انسان یا به راستی شاد و آگاه است

  و یا از هر حیوانی پست تر است .

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در دوشنبه هفدهم بهمن 1390  |
 
 

 

بی بهرگی از حافظه ی تاریخی ٬ تاریخ این سرزمین را می سازد .

 

 

|+| نوشته شده توسط حامی در پنجشنبه ششم بهمن 1390  |
  شهودِ شعور درون
 

  نرم نرمک از من خالی می شوم ٬

  اما تهی نمی شوم ٬

  توهم من را که می بینم ٬ هیچ می شوم

  از وسعت تو پر می شوم ٬ سراسر تو می شوم

  از هیچ پر می شوم ٬

  نیست می شوم ٬

  هست می شوم  ٬

  هستی که نیست می شوم ٬

  هستی که هست می شوم ٬

  در این شادی و رهایی بی پایان مست می شوم !

  آه ای حضور بی پایان ٬ چگونه درک تو را در کلمات بگنجانم

  بی آنکه محدودت کنم !!!!؟

  چگونه وصف کنم ٬ آنچه را که در حقارت مرزهای حروف

  نمی گنجد !!؟؟

  آنچه را که تنها می توان با تمام حضور درک کرد ! لمس کرد !

  چیزی ست که لبریز از هیچ است . . .

  چون مثل هیچ چیز نیست . . . .

  بودن است ٬ بود است ! بودا ست !

  خاموشی رنج است . . . نیروانا ست !! 

 

  پی نوشت : تا آنجا که به یاد دارم بودن و نبودن خدا و خود ریشه در دوران های دور

  زندگی ام داشته ٬ مسئله ی لاینحل بود و نبود او را رها کرده بودم و با ساده ترین پاسخ

  ذهنی ٬ با نفی اش ٬  به " من " تن پرداختم ...... و حال می بینم که با پرداختن به

  " من " من ٬ یعنی واقعیت آنچه که هستم ٬ در چهارچوب ذهن و تن و در شناخت

  خویشتن ٬ با حل شدن در " خود " باز او را می یابم .

  و این خدا انگاری خود نیست ٬ هم جنس او شدن از بخود آمدن است .

   

|+| نوشته شده توسط حامی در سه شنبه چهارم بهمن 1390  |
 

 

             " بودای درون خیام "

 

    دوزخ ٬ شرری ز " رنج " بیهوده ی ماست

    فردوس ٬ " دمی " ز بخت آسوده ی ماست

 

|+| نوشته شده توسط حامی در جمعه سی ام دی 1390  |
 
 
بالا